نویسنده : مصطفا فخرایی
عنوان : شعر امروز ایران در گفت وگو با علی باباچاهی
شعر امروز ایران در گفت وگو با علی باباچاهی
شاعران جوان دهه 70 شعر مرا در خلوت می ستودند
به معرفی نیاز چندانی ندارد، که این بی نیازی محصول حضور متداوم نام او در کوران سال ها -تو بگو نیم سده- منتهی به امروز شعر ایران است؛ نامی که در تدریج این چند دهه، برای خواننده فارسی زبان، آشناتر شده است. از پری دریایی تا معشوقی که «می خواهد در زیر کشتی شکسته دفن کند/ برای خودش» زنده و مرده راوی را، از تور صیادی و ماهی مرده و دیگر جانوران آبزی خلیج فارس تا صدای نفس های جاشوها و وصیتنامه یی که بر سطح آب نگاشته می شود، همه و همه، حتی عنوان کتاب آخرش «پیکاسو در آب های خلیج فارس»، برای خواننده، نشانه هایی است از تاثیری که زادبوم علی باباچاهی بر شعر او داشته و دارد. حتی اگر ندانی یا از خاطر برده باشی که او دهه ها پیش در یکی از دبیرستان های بندر بوشهر در کلاسی درس می خوانده که دانش آموزانش ادبیات فارسی را از شاگرد جنوبی تبار نیما یعنی منوچهر آتشی فرا می گرفتند. گفت وگو با «اعتماد»، زمینه یی شد تا علی باباچاهی ضمن پاسخ دادن به سوالاتی پیرامون شعرها و مدعیاتش در سال های پشت سر، درباره شعر دو تن از شاعران هم نسل خود و یدالله رویایی نیز حرف بزند. در مقام قیاس با گفت وگوهای باباچاهی در این سال ها، به نظر می رسد متن تازه تری را پیش رو داشته باشید.
بهنام ناصری
-علی باباچاهی در سال های گذشته نظراتی در حوزه شعر ارائه کرده در نقد وضعیتی که خود، آن را «اعمال قدرت» در شعر- به ویژه- عاشقانه امروز فارسی می نامد. در این موضع گیری انتقادی، نگاه تان صرفاً ناظر بر ابلاغ معانی سلطه گرایانه در شعر است یا به خودابلاغ گری هم به مثابه عاملیت قدرت نظر داشته اید؟
موضوع اعمال قدرت که شما مطرح می کنید، معطوف به بحثی است که فوکو مطرح می کند. او با طرح دو مقوله «دانش» و «قدرت» در کنار هم، ابراز نگرانی می کند از همدستی این دو و روزی که دانش هم به یاری قدرت بشتابد، منظور فوکو زمانی است که دانش در نقش قدرت پدیدار شود. اما در جواب سوال شما باید بگویم که منظورم در حوزه مفاهیم، قابل درک است مگر آنکه شما با سوالات خود ذهن مرا به جاهای دیگری بکشانید. قدر مسلم شاعران و اصولاً شعر مدرن ما از نیما تا حدوداً همین اواخر در ابرازهای عاشقانه، یعنی در مهرآمیزترین جلوه های خود نیز با نوعی جبروت مذکر و یک جور مردسالاری همراه بوده است. لازم به اطاله کلام هم نیست. همان طور که در مقدمه کتاب «عاشقانه ها»ی من آمده ، در شعرهای احمد شاملو، نصرت رحمانی، اسماعیل خویی و دیگر شاعرانی که به مقوله تغزل پرداخته اند، می بینیم که محوریت در تصرف عنصری قرار گرفته که همان شاعر است و در اینجا طبعاً مîرد، یعنی در هاله یی از مهرورزی و مبادله و مفاهیم مهرورزانه، باز هم ردپای یک مîرد که حرف اول را می زند، به چشم می خورد.
-موضع انتقادی شما به آنچه «جبروت مذکر در شعر مدرن فارسی»اش می خوانید، آیا قرار است ما را به مدلول هایی بیرون از متن ادبی، مثلاً به ناشناخته ماندن تجربه دموکراسی در تاریخ سیاسی، اجتماعی ایران هدایت کند؟
عدم تمرین دموکراسی در طول تاریخ باعث شده ما خیلی دیر به خودشناسی برسیم. بنابراین در ژرف ساختار های روانی ما، ناخواسته قدرتی تعبیه شد که ما شاعران با وجود اینکه در تضاد دائم با آن به سر می بریم، موفق نشویم آن را محو کنیم و از بینش ببریم. این تصور که چنین قدرتی، آگاهانه از طرف مرد نویسنده یا مرد شاعر اعمال می شود، درست نیست بلکه این قدرت مثل ویروس در نسوج ذهن و زبان مرد شاعر یا نویسنده رشد کرده است.
-البته اعمال قدرت مذکر و به طور کلی تسلط جنس اول بر متن، طبعاً یک جنبه از جزمیتی است که شما از فراگیری آن در شعر مدرن فارسی حرف می زنید.
بله، بحث من متصل به موارد و محورهای دیگری در شعر ما هم هست که من مجموعه آنها را «جزمیت های شعر مدرن» نامیده ام. این جزمیت ها هم در عرصه مفهوم می تواند مشهود باشد و هم در عرصه تکنیک و فوت و فن. مثلاً مساله ثنویت گرایی که من مدام از آن حرف می زنم، محصول فاعلیت مقتدر است؛ فاعلیتی که در نسوج یک متن تنیده شده و اجازه ابراز شق سومی را نمی دهد. من همین جا -به قول ادبا- می افزایم که آنچه را که به عنوان تقابل و ثنویت گرایی مطرح می کنم، همیشه هم در تضاد و ستیز با هم نیستند.
-منظورتان طرفین تقابل است دیگر؟
منظورم همین ثنویت هاست که گفتم. درست است که یک مولف آگاه نباید خود را در یک بینش دوتایی درگیر کند اما در نظر بگیرید «نور» و «تاریکی» را. این دو اگرچه در تقابل با هم اند، اما در تضاد با هم نیستند. حتی ممکن است مکمل هم نیز باشند.
-حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که برخی تقابل ها در کار تکامل یکدیگر باشند که شما می گویید، اما این وضعیت متکامل، نه ناقض جزمیتی است که مورد نقد شماست، و نه به برون رفت از آن کمکی می کند.
بله، من مکمل بودن تقابل ها را در حاشیه عنوان کردم نه به عنوان موضوع اصلی بحث و شاخصی برای نقض جزمیت شعر مدرن؛ وگرنه از «افسانه»ی نیما تا چند دهه شما مساله تقابل گرایی و ثنویت را می بینید.
- از نظر شما از شاعران امروز، آثار چه کسانی در جزمیت ستیزی در شعر مدرن قابل ملاحظه است؟
من در پاسخ به این سوال باید از کسانی نام ببرم که شعرشان در جامعه ادبی ما طنین داشته؛ و نه فقط اسم و رسم و طبل و توقع.
-به نظر می رسد خودتان را یکی از این «صاحب طنین»ها می دانید. همین طور است؟
غبا لبخند؛ف این در واقع دریافت شماست،
شما مساله «نحو» را از وضعیت متن جدا می دانید؟
وقتی که نحو اعمال قدرت کند، در واقع متن اعمال قدرت می کند و وقتی متن اعمال قدرت کند، ناخواسته، مولف -حتی مرده- اعمال قدرت می کند.
-برای اینکه منظورتان از نحوشکنی نیما با شکستن بحرهای عروضی توسط او اشتباه دریافت نشود، لطفاً توضیح بدهید و مواردی از مصادیق تجربه های نحوشکنانه در شعر نیما را بگویید.
منظورم تصرف نیما در «دستور» دستوری شعر فارسی است آن هم با شناخت و درک ضرورت. اگر بخواهم به اختصار، مواردی از نحوشکنی ها و ساخت شکنی های نیما اشاره کنم، فهرست وار باید بگویم؛ احضار واژه های گمنام و محلی، شیوه استفاده غریبی که از بعضی لغات در شعرهایش به چشم می خورد، جست وجوی معناهایی ناشناخته برای لغات آشنا، پدید آوردن ترکیب و ترتیبی تازه در بافت جمله ها، قرار دادن صفت به جای اسم، آوردن صفت بعد از ضمیر ملکی مانند «با کفم خالی از ورق...»، به کار گرفتن «به» به جای «با» مثل «گاه می کوبد بر طبل به چوب» و موارد دیگری از این دست.
-آثار شاعران school languege (مکتب زبان) را می گویید دیگر؟
دقیقاً. آنها هم اصطلاحی معادل «شعر زبان» یا «زبان شعر» دارند و نیز شاعری به نام آقای «برنادت مایر» که سفارش هایی دارد به شدت افراطی در باب زبان. مثلاً اینکه شما فهرست یک کتاب را تبدیل به شعر کنید یا اینکه شعری بنویسید که پر از حرف عطف «و» باشد. یا متنی را به متن دیگر متصل کنید و همه چیز را قلع و قمع کنید و فلان و بهمان. من فکر می کنم بخشی از شعر ما که در دهه هفتاد غخورشیدیف نوشته شد، آگاهانه یا ناآگاهانه از دستورالعمل های این مکتب غربی پیروی می کند. من با این تلقی که چنین تاثیرپذیری هایی را باید به پای درک پست مدرنیستی در شعر امروز ایران گذاشت، موافق نیستم.
-اما تنوع صورت های شعری در همان دهه 70 نگرانی شما را از شایع شدن چنین تلقی یکسویه نگرانه یی از بین می برد. بله، شعری که بدون هیچ نسبتی میان صورت و محتوا به شکل فهرست یک کتاب نوشته می شود، اساساً حاوی اتفاق مهمی نیست. در اینجا برای عیارسنجی آثار، آیا نباید سراغ ضرورت پدیدارشناختی شگردهای شعری رفت و بر جنبه اجرایی شعرها تمرکز کرد؟
من همیشه بر جنبه اجرایی شعر تاکید داشته ام اما... نمونه مورد علاقه شما؟
-شما می گویید اگر فرض پیروی ازlanguege school را بپذیریم، شعرهای موفقی دارد. این نظرگاه، آیا مساله «زبان زمینه» متن را نادیده نمی گیرد؟ پس جنبه فارسی بودن شعرها چه می شود آقای باباچاهی؟
وقتی ما از گزاره های تئوریک غربی حرف می زنیم، این گزاره ها قرار نیست تا ابد غیرفارسی بمانند. من از بورخس مثال می آورم در آنجا که می گوید غنقل به مضمونف من درست به دلیل اینکه آرژانتینی هستم، از هر چیز بیگانه و غیرآرژانتینی لذت می برم. یا مثلاً وقتی گوته تحت تاثیر حافظ ما قرار می گیرد، آیا با غربی بودن وداع گفته و به کلی شرقی شده؟ و اگر شرقی گرایی کند، آیا گناهی مرتکب شده است؟ آن هم در عصر ما که عصر فرارسانه ها و مبادله بین فرهنگ هاست و پای مسائلی چون دهکده جهانی و یک وجبی شدن جهان در میان است. در این عصر انگار ما با یک بدنه فرهنگی غدر جهانف روبه رو هستیم. البته هر سرزمینی رنگ و بوی خودش را به نظریه های تئوریک بیگانه می دهد. به عبارتی گزاره تئوریک تا اینجایی نشود، لطفی ندارد چون شعری که در نتیجه آن نوشته می شود، فاقد گیرایی است. بعضی ها این نظر را دارند که -مثلاً- پست مدرنیسم مربوط به جهان غرب است و مال ما نیست، من می توانم جواب این دوستان را با نقل قول از پست مدرنیست های غربی بدهم. یکی از معماران غربی به نام «چارلز جنکس» معتقد است مقوله پست مدرنیسم اتفاقاً بیشتر به درد شرقی ها می خورد تا غربی ها. یا فردی به نام پروفسور احمد اکبر می آید و کتابی با عنوان «اسلام و پست مدرنیسم» می نویسد یعنی یک جور اینجایی کردن و شرقی کردن پست مدرنیسم. اینجا می رسیم به بحث فارسی بودن که جنابعالی مطرح کردید که درست هم هست. دقیقاً باید دید که سهم فارسی بودن پاره یی از شعرهایی که در سال های 60 و 70 نوشته شده، چه شده و در کجاها مشهود است. باید بگویم در این دسته از شعرها و در بهترین جلوه های آن، «نحویت» به «محویت» رسیده و خصلتی ایرانی- شرقی پیدا کرده است. بوی آشنایی گرفته. «بوی خوش آشنایی». مگر وقتی ما به پاریس می رویم با تنفس اکسیژن آنجا غیرایرانی می شویم؟ قبل از طرح مسائل پست مدرنیستی در کشور ما، منتقدان ژست شان این بود که نام هایی مثل پاوند، بودلر، الیوت، رمبو و... را در نوشته های خود بیاورند و به شعر ها و آرای آنها استناد کنند. ما چقدر از سوررئالیست ها استفاده کردیم؟ از ساختارگراها؟ از فرمالیست ها؟ همان چیزی که نیما به آن می گوید «ساختمان». همان ساختی که حقوقی می گوید. اصلاً حواس مان به این نبود که در دنیا چیزی، یعنی مکتبی، به نام سوررئالیسم وجود دارد که در هیچ قالبی نمی گنجد، بنابراین مساله یک مقدار متکثرتر و متناقض تر به نظر می رسد. این تناقض را من تناقضی زیبا می بینم. ضمن اینکه پست مدرنیسم یک سبک ادبی نیست.
-اصلاً بزنگاه این بحث، همین متناقض نمایی است. مگر جز با شناخت «غیریت» هاست که تفاوت و خاصیت متن را می توان ارزیابی و تبیین کرد؟
بارک الله. غیریتی که برای «غیر» خود طبعاً شگفتی و زیبایی خاصی می آفریند. همان طور که حرف بورخس ناظر بر همین است.
-انگار موضوع، کمی سوءتفاهم برانگیز شد؛ گویا خود تاثیرپذیری از آرای پست مدرنیست ها- فی نفسه- در نظرتان یک مرحله است در فرآیند دستیابی به آوانگاردیسم و حالا می خواهید برای شعر پیشرو فارسی در قبال برخی تاثیرپذیری های خام و تجربه های شکست خورده حکم برائت بگیرید.
خب، طرح مقوله پست مدرنیسم در ایران به گمان من قدری از قطعیت ها و قطبیت ها در عرصه تفکر کاست و به جای آن، طرح «نسبیت» گذاشت. البته گاهی آنقدر به مساله «نسبیت گرایی» دامن زده شد که ما را با نوعی از سرگیجه نسبیت ها هم روبه رو کرد. اما به هر صورت ما با ذوب شدن بخشی از قطعیت ها و قطبیت ها در شعر روبه رو بودیم. دستاورد دیگر طرح پست مدرنیسم می تواند چندمرکزیتی در شعر باشد. این بود که من در مقطعی بحث «شعر افشانشی» را مطرح کردم.
-این سیالیت و- احتمالاً- تخطی از محوریت موضوعی یا همان- به قول شما- افشانش در شعرها آیا برای تبیین نزد خوانندگان شعر امروز زمینه یی درخور داشته تاکنون؟ خواننده شعر -به معنای اخص کلمه حتی- اساساً چقدر با جنبه های تبیینی گونه شعری مد نظر شما آشناست؟
شعر افشانشی در نهایت همان شعر چندمرکزیتی است یعنی شعری است که از نظر صوری، اتصال چندان غیرقابل اجتنابی ندارد.
-اتصال به چی؟
اتصال سطرها و بندها غبه همف.
-وجود ندارد؟
به طور مستقیم احتمالاً نداشته باشد. اما -به قول معروف- نیک اگر بنگریم، می بینیم که در ته این شعر، در دایره چرخشی این شعر و در چرخش و گردش درون شعر با نوعی ژرف ساخت روبه روییم. نوعی ساخت نامرئی که با چندمرکزیتی هم همراه است؛ به بیان دیگر شعر افشانشی بذرپاشی بر قطعاتی از زمین (صفحه کاغذ) است که جزایری پراکنده را تداعی می کند. فصل مشترک این جزایر (قطعات زمین، متن، صفحه کاغذ)، «بذر»ی است که بر آن پاشیده می شود. از انتزاع فاصله می گیرد و به التقاط و امتزاج نزدیک می شود؛ امتزاج طنز و فرهنگ عامه، ضرب المثل ها و کلاً انس با فرهنگی غیرنخبه گرا که با انسجامی که فورموله شده باشد، میانه یی ندارد.
-این البته در تاریخ شعر، بی سابقه نیست. همان طور که در شعر فارسی این «گسسته/پیوسته» بودن فضا و ساختار از دیرباز وجود داشته .
بله، در شعر حافظ مثلاً. این «گسسته/پیوسته»گی، خوشبختانه فاقد سنت نیست.
-و در آثار خیلی های دیگر از شاعران هم البته در دوره های مختلفی از تاریخ شعر فارسی و شعر جهان.
بله؛ همان طور که شعر چندمرکزیتی را می توانیم در دوره های دیگری از تاریخ شعر جهان ببینیم. مثلاً سوررئالیست ها. از این منظر پاره یی از مقولاتی که پست مدرنیسم در حوزه هنر مطرح می کند، با سوررئالیست ها نزدیکی هایی دارد.
-یکی از مهم ترین دستاوردهای شعر فارسی در یک و نیم تا دو دهه گذشته، عبور از بیان معنا-به معنای پیش موجود- است یعنی بی آنکه معنای مشخصی را از طریق متن ابلاغ کنی، بتوانی شعر خوبی بنویسی. شما چنین عبوری از بیانگری را چندان نمی پسندید ظاهراً.
طبعاً خصلت شعر افشانشی این است که شکل های ثابت را به چالش بگیرد.
- تنوع فضاها در شعر شما ناشی از تلفیق ناسازه های عمدتاً تجسم پذیری است که اجتماع شان، تصاویری منتزع از عالم واقع و از جنبه یی شاید سوررئالیستی به دست می دهد؛ اما این- به قول شما- افشانگی ها، کمتر دامن زبان را گرفته چون شعر علی باباچاهی عمدتاً در سطح خودآگاه زبان روایت می شود. حالا می پرسم آیا شما به عبور کامل از بیان بی اعتقادید؟
گفتم خصلت شعر افشانشی، چالش با شکل های ثابت است. این آنتی تز در خلسه یا بی خبری کامل صورت نمی گیرد. از سوی دیگر این خودآگاهی هم اصالت کار را انکار نمی کند اما در نهایت همیشه حق با خواننده حرفه یی است. طبیعی است که در این آزمون و خطاهایی هم وجود داشته باشد. اما صحبت شما ذهن مرا می برد به آنجا که کسی که شعری را می آفریند، طبعاً در یک خلسه و یک ناخودآگاهی و یک عدم اشراف بر خودش به سر می برد.
-شاید مصداق همان جنون فوکویی باشد.
مولوی می گوید؛ من چه گویم یک رگم هوشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست. این شعر مولوی، تصدیق و تایید نظر شماست. اما من می گویم اگر نویسنده یا شاعر در ناهوشیاری می نویسد، اگر مفتعلن، مفتعلن ها شاعر را کلافه کرده اند، اگر این طور است، پس چگونه می شود که شاعر همه قواعد -مثلاً- عروضی را هم رعایت می کند و می نویسد؛ فارغ از کار جهانم تنناها یاهو / ایمن از دور زمانم تنناها یاهو. چطور این ردیف بلند را رعایت می کند؟ مولانا معتقد است باید ناهوشیار بود. اما اگر او ناهوشیار است، چطور وزن و ردیف ها و... را دقیقاً به جا می آورد؟
-فکر می کنم وضعیت شاعر هنگام نوشتن شعر، وضعیتی متناقض نماست که هم از امکانات زبان استفاده می کند و هم کارکرد آن امکانات در طول تاریخ آن زبان را سعی می کند فراموش کند.
بله. اما من می گویم که نیاییم با ذره بین روی کارهای شاعر مکث کنیم تا ببینیم این کجایش هوشیار است، کجا بیدار است و... بلکه باید ببینیم که آیا از متن لذتی می بریم؟ به قول یکی از فلاسفه، متنی که با لذت نوشته می شود، با لذت هم خوانده می شود. ما هرگز مولوی را به جرم اینکه بر وزن و قافیه و ردیف اشراف دارد اما دم از ناهوشیاری می زند، به دورنگی محکوم نمی کنیم بلکه متن را معیار قرار می دهیم و لذتی که از آن می بریم را. چرا شاعر مصرع «کو و کو و کو و کو و کو و کو» را با «عمو» در سطر مقابل هم قافیه می کند؟ خب، برای اینکه شعر به رغم جنبه شهودی، به آگاهی هم نیازمند است. به هر حال پیشنهاد من این است که ما زیاد سر به سر خودمان نگذاریم.
طبیعی است که شعر من از اشراف به شعر غیرافشانشی و ساخت مند به گسسته نویسی ها و افشانشی نویسی ها رسیده است. بین دو اشراف، متنی نوشته می شود؛ متنی که در عین ناهوشیاری و حتی بعضاً جنون، حاصل نوعی اشراف و آگاهی هم هست. حالا موفق یا ناموفق، بحث دیگری است. گاهی اوقات یک فرد غشاعرف تجاهل می کند به بیمار روانی بودن. مهم این است که وقتی خودمان را به جای آن فرد می گذاریم، ببینیم این دیگربودگی در متن شعر چه دستاوردی دارد برایمان؟ یکی طبعاً دستاورد معنایی است که معناهای مختلفی را در بر دارد یعنی نوعی تکثر و نه معنایی یکه. دیگری عرضه شدن ظرف ها و ساختارهایی جدید و چندگانه است برای خواننده که فرآیند اتصال با مجنون نگاری های من است.
- اما خواننده - به معنای موجود در بافت عمومی جامعه- به دلایل مختلف از شعر امروز ما عقب مانده و دستاوردهای شعر جدید فارسی مثل خوابی گنگ و ناآشناست برایش. این طور نیست؟
کاملاً درست می فرمایید. اما بهتر است مثالی بزنم که بحث برای خواننده این گفت وگو روشن تر شود. وقتی گزاره های غربی، مثلاً پست مدرنیسم، در کشور ما مطرح می شد، عده یی از متفکران که شاید همین گزاره ها را به زبان اصلی هم خوانده باشند، می گفتند این مقوله مساله جامعه ما نیست. یادم می آید «شاهرخ حقیقی» در جواب این دوستان نوشت که باید ببینیم منظور از این «ما» چه کسانی هستند. اگر منظور کارگرها، کشاورزها و توده ها و عوام باشند، نه تنها پست مدرنیسم، که شعر مدرنیستی و اصلاً مدرنیسم و مدرنیته هم مساله آنها نیست؛ و من می افزایم که خود نیما که روی سخنش همواره به همین جالیزبانان و کارگران و... است، شعری را ارائه می کند که نه تنها این مردم، بلکه روشنفکران هم از درک آن عاجز می مانند. اگر منظور از «ما» استادان دانشگاه، دانشجویان، معلمان و... باشد، چرا نباید چنین چیزی مساله آنها باشد. همان طور که مدرنیسم مساله آنها بوده، پست مدرنیسم هم باید برایشان مساله باشد. حالا من از شما می پرسم که منظور کدام خواننده است؟
-خواننده یی- دست کم- در استاندارد کسانی که شعر شاعران دهه 40 را می خوانده اند و می خوانند. اصلاً حتی خواننده پایدار در حوزه روشنفکری.
حوزه روشنفکری هم مشتقات خودش را دارد. اگر معیار را دهه 40 بگذاریم، باید دید یا پرسید تکلیف این خوانندگان با شعر شاعری مانند -مثلاً- یدالله رویایی، آیا واقعاً همسو به نظر می رسد؟ آیا مورد اقبال عام قرار گرفته؟ منظورم از عام، همان عام دهه 40 است. «دریایی ها» و «دلتنگی ها»ی این شاعر در سال های 44 و 46 منتشر شده که هنوز هم رتبه چاپ اولی اش را حفظ کرده و به چاپ دوم نرسیده، قصد من فعلاً دفاع از شعر رویایی نیست. خوانندگان شعر این شاعر را «اقلیت» های شعری باید نامید. تازه بعضی از طرفداران شعر رویایی به لذت بردن از آثار او تظاهر می کنند.
-یعنی معتقدید لذتی در کار نیست و...؟
من شخصاً ناظر بر خوانش شعر این عده از شعرهای رویایی بوده ام. این را هم باید گفت که بعضی از «اقلیت»های شعری، همیشه در اقلیت باقی می مانند. به هر حال تعدادی از طرفداران رویایی مرعوب او شده اند به جای اینکه مجذوب او باشند. شعر بعضی از آنها به تدریج، جذب بدنه مستقر می شود. بخشی از شعر امروز که من آن را زیر عنوان «شعر در وضعیت دیگر» قرار داده ام، همچون شعر رویایی نخبه گرا، تک مرکزیتی و در به روی خود بسته نیست. با این توضیح که «تاویل پذیری» البته یکی از خصلت های ویژه شعر ایشان است.
- زبان شعر رویایی در یکی دو دهه گذشته چقدر فرق کرده؟
خصلت بینامتنی این شعرها، یعنی همان شعری که من آن را «شعر در وضعیت دیگر» نامیدم، و زبان تقریباً محاوره یی آن، امکان مواجهه بیشتری را به خواننده می دهد به شرط آنکه خواننده با خودش لجبازی نکند و نترسد از اینکه مبادا ذائقه و معیار شعری اش دچار تغییر و تحول شود. به هر صورت سراغ رویایی که می روید، باید سفت و سنگین قدم بردارید.
-شما همواره شعر جوان ترها و کتاب هایشان را دنبال کرده اید. آثار چه کسانی در این سال ها بیشتر نظرتان را جلب کرد؟
در این سال ها شاعران بسیاری به طور مستمر و حتی می توان گفت به صورت حرفه یی شعر نوشتند و خودشان و شعرشان را جدی گرفتند. البته بعضی ها در این میان خودشان را از شعرشان جدی تر گرفتند. به عبارتی گرفتار «خودمهم بینی» شدند. عده یی هم که برای خیلی آوانگارد بودن یا پست مدرن بودن دل شان لک زده بود، «ژانر» تراشی کردند. بعضی ها که استعداد قابل توجهی هم داشتند از شاعران میان مایه سرمشق گرفتند و برای کسب مقبولیت، به کاهش از وجوه خلاقیت خود دست زدند. به هر حال از این همه تحرک، به من حس شعف دست می داد و می دهد. در این میان چیزی که دستگیرم شد این بود که شاعران آن سال ها، شعر مرا در خلوت می ستودند اما در محافل و مجالس خصوصی و عمومی از خود می زدودند که در سایه قرار نگیرند. در همه حال اما این عزیزان، مایه دلگرمی من بودند. من جسارت خیلی هایشان را در «آدینه» و همچنین در جلد کتاب «گزاره های منفرد» ستوده ام و خطاب به آنها با زبان سعدی سروده ام؛ اول پدر پیر خورد رطل دمادم / تا مدعیان هیچ نگویند جوان را. اگر اجازه دهید این ترس- یا حق- را برای خودم نگه دارم که از کمتر کسی نامی ببرم چون ممکن است بعضی از عزیزان فکر کنند دلیلی داشته که اسم شان از قلم افتاده.
-فکر نمی کنید همین خودداری ها در طول سال ها کلی سوءتفاهم برانگیز بوده. بهتر نیست در این زمینه به توصیه نیما عمل کنید؛ «تو مپوشان سخن ها که داری».
بهزاد خواجات، بهزاد زرین پور- که قدری کم کار هم شده- مهرداد فلاح، علی عبدالرضایی، شمس آقاجانی، پگاه احمدی، مهرنوش قربانعلی، گراناز موسوی، هیوا مسیح و... نام هایی هستند که نمی روند از یادم. «فن»سالاری و «من»سالاری مربوط به بعضی از این اسامی را فعلاً کنار می گذارم. از بعضی های دیگر مثلاً از علی عبداللهی فعلی و... هم نامی اگر نبرده ام، دلیلش خب، ظرفیت مشخصی است که صفحات روزنامه دارد.
-یکی از معضلات عرصه شعر در یکی دو دهه گذشته، عدم وجود سیستمی کارآمد در زمینه پخش کتاب بوده است. به عنوان شاعری که کتاب های متعددی در این ارتباط منتشر کرده، برای خوانده شدن آثار شاعران امروز، چه الگویی را پیشنهاد می کنید؟
عدم ارائه «راهکار»، خودش نوعی «شاهکار» است. وضع نشر، وضع حشر و نشر، وضع توزیع و تودیع، وضع نخواندن بیشتر از خواندن، وضع چاپ روزافزون کتاب های شعر، وضع کم طاقتی شاعران جوان برای انتشار کتاب، وضع چند پیشگی غشاعرانف، وضع چندچهرگی، وضع بی چهرگی، وضع پیشتازی در شعر، وضع دست و دلبازی در ارائه شعر تازه دم در وبلاگ ها، وضع دیر آمدن به هوای زود رسیدن و غوره نشده مدعی مویز شدن، وضع حذف خلوت ها و به تبع آن کاهش خلاقیت ها، وضع تکثر افاده و تزلزل اراده، وضع خودی و ناخودی و بی خودی و خیلی آفات و اشارات و ارشادات دیگر در عدم ایجاد یک کانال درست پخش کتاب حتماً موثر است. گفتم که عدم غارائهف «راهکار» درست، خود نوعی «شاهکار» است.
-دانشگاه های ما متاسفانه با ادبیات خلاقه ارتباطی ندارند. به نظر شما حوزه آموزش عالی و حتی آموزش و پرورش میان شعر و خواننده یی که گویا از آن دور افتاده، چطور می توانند ارتباط برقرار کنند؟
فعلاً که خیلی ارتباط ها قطع است. در واقع قطع و وصل است. «وصل» در ادبیات کلاسیک ما البته به طی خیلی مراحل نیاز دارد. حالا اگر با تعریف کلاسیک، چندصدهزار یا میلیون نفر گرسنه هم روی زمین وول بخورند، برای آنها «اصل»، وصل است و بس. آموزش و پرورش فعلاً همت کند و مطالبات ما بازنشستگان را بدهد، شعرخوانی و ایجاد ارتباط بین آحاد جامعه و شعر، ارتقای سطح شعرخوانی و کتابخوانی و... پیشکش اش. تحجر موجود در دانشگاه ها- البته از منظر شعرنشناسی- و قطع ارتباط با ادبیات خلاق، به یک زلزله فرهنگی یا به بیانی غیرنحس، به یک معجزه فرهنگی نیاز دارد و بس.
منبع:
http://etemaad.ir/Released/88-10-16/253.htmسجاد صاحبان زند: شاهرودی که پیش از این کتابهای از جمله» آرتور اشتاین»، «خاطرات من، ماه، چاه و باغچه»، «از زمان جنون»، «عکسها»، «پنجاه و پنج عکس»، «هپروط» و «از گذشتهها» را منتشر کرده بود، به تازگی مجموعه شعر دیداری «افشینهای شاهرودی» را منتشر کرده که بهانه همین گفتوگوست.
شما از چند چیز خیلی در شعرهایتان استفاده میکنید، مثل ماهی، دریا و گربه. اینها از کجا آمدهاند؟نمیدانم.
یک روانشناس باید این کارها را انجام دهد. شاید انتخاب این چیزها یک
جورهایی به خاطرات کودکی من برگردد. دورترین خاطره من از یک ماهی به زمانی
برمیگردد که هنوز مدرسه نمیرفتم. شاید 4 یا 5 ساله بودم. ما در شهر کوچک
دامغان زندگی میکردیم. روزی میخواستم از خانه به بازار بروم. در یک جوی
کوچک آب، یک ماهی دیدم. این ماهی را گرفتم و تا خانه دویدم. آن را دریک
ظرف آب گذاشتم و ماهی تا 2-3 روز زنده بود. این دورترین خاطرهای است که
از یک ماهی دارم. دربچگی همیشه در خانه ما چند تا گربه بود.
ولی
آن گربههایی که من از کودکی با خودم آوردهام، با آنچیزی که الان به آن
فکر میکنم فرق دارد. من در بچگی هیچگاه با گربه درگیر نبودهام. گربه
هیچگاه چیز زشتی برای من نبود. اما حالا جور دیگری است. مثلاً در همان
کابوسی که در مقدمه کتاب هم نوشتهام، گربهای وحشتناک را دیدم که در حال
خوردن یک پرنده بود.
همین گربه به نوعی شعر دیداری را متولد کرد. درست است؟از آن کابوس که بیدار شدم، در حالی که قلبم به شدت میزد، شکل اولیه شعر شماره 43 همین دفتر را نوشتم و بیاختیار طرحی ساده و گرافیکی از یک گربه و یک پرنده را کنارش کشیدم و زیر آن نوشتم: «همان گربه.» ناگهان جرقهای در ذهنم روش شد. ظرف چند روز تمام نوشتههای قبلی را بازخوانی کردم و در کنار بعضی از آنها تصاویری اضافه کردم. بعد هم دیدم که میتوان به شعر نگاه دیداری هم داشت.
اما پس پشت این اتفاق مثلاً ساده، احتمالاً تفکری
بوده که در ناخودآگاه شما وجود داشته است. احتمالاً شما شعر را همواره
فراتر از کلمات دیدهاید. اینطور نیست؟ گفته میشود که شعر
یک اتفاق زبانی است. ولی دیگر باید در این گفته تردید کرد. امروزه
تکنولوژی، بسیاری از مفاهیم را دگرگون کرده و شناخت سنتی ما را از هنر زیر
سئوال برده است. در دنیای تکنولوژیکی امروزبسیاری از مرزبندیها و
فاصلهگذاریها میان شکلهای پذیرفته شده هنر از میان رفته و ابعاد جدیدی
در آن مطرح شده است.
دیگر شعر را هم نمیتوان و نباید در قفس
کلمه زندانی کرد. دیگر گرافیک محدود به آن نوع از تولیدات بصری که به
منظور تکثیر چاپی ساخته میشد نیست. دیگر عکس، تصویری نیست که در اتاقک
تاریکی به نام دوربین روی فیلم و کاغذ ثبت میشد. تداخل هنرهای مختلف با
هم ظرفیتهای بیانی تازه و قابلیتهای جدیدی برای بیان هنری بوجود آورده
است.
از این رو هنرمند امروز اعم از شاعر، نویسنده، عکاس، نقاش
برای استفاده از امکانات موجود نباید و نمیتوانند تک بعدی باشند. شاعری
که هنوز درباره عکس میگوید: «چه عکس خوبی، با چه دوربینی گرفتهاید»!
دیگر شاعر امروز نیست زیرا در تحلیل اثر، بافکر و منطق ریاضی نقش آگاهی،
اندیشه، تخیل و درک پدیدآورنده را کاملاً نادیده گرفته است. شاعر امروز
باید بتواند امکانات و تواناییهایی را که تکنولوژی جدید در اختیار هنر
قرار داده درک کرده و از آن استفاده نماید.
در دنیای دیجیتالی
امروز، دیگر کلمات هم به تنهایی و به شیوههای گذشته توانایی بیان مفاهیم
امروزی را نداشته و لاجرم نمیتواند بارانتقال دریافتهای هنری رابه دوش
بکشد. کلام در ترکیب با توانایی دیگر هنرها از جمله هنرهای بصری، قدرت و
تأثیر مضاعفی پیداخواهد کرد. این کار اگرچه به نظر میرسد موجب
محدودیتهایی نیز برای ارائه شعر شود ولی خلاقیت یعنی فراتر رفتن ازحد
آن چه که موجود است. اگر قرار بود ازحد شرایط موجود عبور نکنیم هنوز باید
با خط هیروگلیف مینوشتیم و شایداصلاً نباید ازغاربیرون میآمدیم.
صرفنظر
از این تجربهها که از تغییر در نوع حروف، تقطیع، شکل و اندازه نوشتار و
نهایتاً تکرار کلمات استفاده میکرد که البته و تا حدی به تنّوع بصری نیز
میانجامید؛ شعردیداری، واجد ویژگیهایی است که درظرفیت کلام به تنهایی
نیست و همه ابعاد آن با خواندن وشنیدن منتقل ودرک نمیشود. در شعر دیداری
ویژگیهای بصری کاراکترهای نوعی را در آن به وجود میآورد که در قلمروهای
شناخته شده شعر به معنای سنتی وجود ندارد. تصاویر ذهنی در شعر دیداری با
تداخل و همنشینی با تصاویر عینی قدرت انتقال بیشتری پیدا میکنند. شاعر
چیزهایی رابیان کرده و مخاطب، آنها را درذهن خود بازسازی میکند.
در
شعر دیداری این فاصله کوتاه میشود. فاصلهای که ازآن به عنوان
«تعبیرپذیری» یاد میکنیم. در دنیای امروز که انسان برای هیچ کاری فرصت
کافی در اختیار ندارد، صرف تعبیرپذیر بودن نمیتواند مبین ارزش یک اثر
باشد. زمان، زمان سرعت است و مفاهیم باید در کوتاهترین زمان ممکن انتقال
یابند. شعر دیداری محملی است برای انتقال مفاهیم در کوتاهترین زمان ممکن.
اما پیش از این نیز برخی از شاعران، اشعار خود را در کنار تصویرهایی ارائه میکردند. تفاوت کار شما با ایشان چیست؟تصویرسازی
در شعرهای من علیرغم شباهتهایی که با ایلوستراسیون (Illustration) دارد،
در بسیاری جاها خود را از آن جدا کرده است. در ایلوستراسیون معمولاً سعی
میشود که عین صحنههای روایت بازسازی شود اما آنچه که در این کار مورد
نظر است این است که تصویر نیز به عنوان یک متن (متنی که به جای خواندن
دیده میشود) بخشی جدانشدنی از بدنهِ کار را تشکیل داده و دوشادوش با متن
کلامی و همسنگ با آن روایت را پیش ببرد و در جاهایی هم که کلام قادر
نیست معنا و مفهومی را برساند، به کمک آن آمده و کاستیهای آن را جبران
کند.
یعنی کلام و تصویر دو ستون کار را تشکیل داده و شعر بر
اساس هر دوی آنها ساخته شده و استحکام پیدا کند. در بسیاری موارد این
تصاویر میتواند با تغییر در شکلهای رایج نوشتاری به وجود آید که چنانکه
خواهیم دید؛ قبلاً هم در شعر کم و بیش سابقه داشته است و این یکی از وجوه
افتراق این کار با ایلوستراسیون محسوب میشود. اوج خلاقیت و سادگی را در
مصورسازی یا ایلوستراسیون، در تولید کتابهای کودکان و بعضاً متون مذهبی
میبینیم که کار تازهای هم نیست.
وقتی هنرمند اثری را خلق میکند، شاید در لحظه خلق آن اثر متوجه نباشد که دقیقاً چه میکند. اما شما حالا که به عنوان یک مخاطب به کارت نگاه میکنی، چه حسی داری؟ بارها شده که من بعد از نوشتن شعری، چیزی در آن کشف کردهام که هنگام نوشتن اصلاً به آن فکر نمیکردم. روانشناسی امروزی میگوید که اثر هنری، مثل خوابی است که هنرمند در بیداری میبیند. یعنی بخش زیادی از اثر متکی به ناخودآگاه است. یعنی همانطور که ما خواب چیزهایی را میبینیم که از ناخودآگاهمان نشأت میگیرد، اثر هنری هم در واقع از چیزهایی به وجود میآید که شاید دقیقاً ندانیم که از کجا میآید. به همین دلیل است که عناصری که در یک اثر هنری به وجود میآید، قابل بررسی است.
شما عکسها یا طرحها را فکر خودتان تغییر میدهید. چقدر این تغییرات در شعر انجام میشود؟تا
زمانی که احساس نکنم که یک شعر کامل نشده، دستکاریاش میکنم. من شعرهایم
را مدام تغییر میدهم تا حس کنم کامل شده. به نظر من نوشتن یک شعر،
هیچوقت تمام نمیشود. هر شعر، هر لحظهای ممکن است که عوض شود.
من
خیلی از این شعرها را بارها و بارها تغییر دادهام. تعدادی از شعرهای این
مجموعه در سال 76، در کتاب «خاطرات من، ماه، چاه و باغچه»، چاپ شده، ولی
این شعرها را با شکل جدیدی، با کمی تغییرات در این کتاب میبینیم. ممکن
است شش ماه دیگر هم باز تغییراتی در همین کارها ایجاد شود. به همین دلیل
است که میگویم که یک شعر، هیچوقت نقطه پایان ندارد.
شما اول عکس میگیرید یا طرح میزنید و بعدش شعر میگویید یا برعکس؟کار
من هیچ قالب از پیش تعیین شدهای ندارد. گاهی اوقات هسته اصلی شعر با یک
تصویر شکل میگیرد و گاهی اوقات با کلام. در نهایت ترکیب این دوتاست که
ساختار اصلی شعر را میسازد. اینکه بگویم اول کلمه میآید و بعد تصویر یا
برعکس، جواب خیلی دقیقی نیست. هدف من در این شعرها این است که کلام و
تصویر به کمک هم بیایند و در نهایت ظرفیتهای بیانی جدیدی به وجود بیاورند
که نمیتواند در تصویر بدون کلام، یا کلام بدون تصویر وجود داشته باشد.
آینده شعر دیداری را چطور ارزیابی میکنید؟شعر
دیداری، هنوز مورد قبول و تأیید بعضی از دوستانم که بیشتر متعلق به نسل
همسن و سال خود من هستند و از قضا بسیار هم بر نوآوری و خلاقیت تأکید
میکنند؛ نیست. فکر میکنم دلیل آن این باشد که انجام اینکار تا حد زیادی
نیازمند استفاده از امکاناتی مانند کامپیوتر و نرمافزارهای تصویرسازی و
بیشتر از همه شناخت، داشتن تخصص و تسلط به هنرهای گرافیکی است. میخواهم
بگویم شاید علت عدم استقبال و شاید هم تکذیب بعضی از این بزرگواران این
است که با تکنولوژی نمیتوانند کنار بیایند.
با این همه، عدهای،
به خصوص از جوانترها دارند روی شعردیداری کار میکنند. درعرض دو، سه سال
اخیر در این زمینه تجربههایی صورت گرفته که بعضی از این تجربیات در
کتابهایی نیز چاپ و منتشر شده است. در وبلاگها هم نمونههایی از این
شعرها را میبینیم. اما یک نکته مشخص در بسیاری از آنها دیده میشود و آن
اینکه در تعداد قابل توجهی از این شعرها تصویرسازیها از حد تزیین متن که
تنها یکی از کارکردهای ایلوستراسیون است فراتر نمیرود.
مانند
سایه دادنهای بیدلیل به نوشتهها و تنوع غیرضروری فونتها بدون در نظر
گرفتن روحیه خط و وارد کردن بدون منطق رنگ و حاشیهنگاریهای نامناسب و
حتی دفورمه کردن نوشتهها که عمدتاً باعث کم شدن خوانایی شعر شده و کیفیت
بصری آن را تا حد تابلونویسی از نظر هنری کم ارزش میکند. چنین
تصویرسازیهایی در بهترین حالت خود ممکن است صرفاً به یک فرمگرایی ظاهری
سطحی و بیمنطق تبدیل شود. شعر در چنین مسیری در نهایت برای ایجاد جذابیت
ناچار خواهد شد که به خوشنویسی روی آورده و تابلوهای نقاشی خط را الگوی
خود قرار دهد.
شعر دهه هشتاد؛ خلف صالح یا ناصالح؟/۹
دهه هشتادیها برای دهه هفتادیها شاخ و شانه کشیدند
پاشا
در گفتوگو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) با بیان این مطلب افزود:
مرزهایى که در تقسیمبندى پدیدههاى طبیعى مىتوان متصور بود مرزهایى قطعى
و مطمئن نیست. تا پیش از دهه 70 چنین تقسیمبندیهایی برای شعر مرسوم
نبود. در هر دهه تغییرات کمی و کیفی در شعر صورت گرفت و بر اساس این
تغییرات نامگذاری با توجه به الگوهای غربی برای هر دهه انجام شد. البته
نباید فراموش کرد که شاعران ما با تعجیل و شتاب عنوان شعر دهه 70 را
برگزیدند.
وی با تاکید بر شتاب در نامگذاری شعر دهه 70 ادامه
داد: دهه 70 به طور ارتجالى نام شعر دهه 70 را به خود گرفت و در واقع این
نام ـ طبق روال معمول نامگذارى در دهههاى قبل ـ روى این شعر ماند،
متأسفانه برخى از شاعران دهههاى بعد نیز اندیشیدند که باید شعر هر
دههای تفاوتهاى عمدهاى با دهه پیش از خود داشته باشد. بر همین اساس
شعر دهه 80 را در مقابل شعر دهه 70 علم کردند و براى شعر دهه 70 شاخ و
شانه کشیدند.
پاشا به موافق نبودنش با نامگذاری شعر در هر دهه
اشاره کرد و افزود: برای شعر هر دههای اتفاق بزرگی که شعر را دگرگون کند،
رخ نداده است. دهه 80 نیز از این قضیه جدا نبوده و ما شاهد اتفاق و
دگرگونی ویژهای در شعر این دهه نبودیم.
وی شعر دهه 80 را ادامه
شعر دهه 70 میداند و معتقد است تفاوت زیادی میان شعر این دو دهه دیده
نمیشود. هر دو ادامه و تکمیلکننده یکدیگر هستند اما در هر دو دهه یکسری
شاخههای انحرافی و خارج از فرم نرمال را شاهد بودهایم. مانند شعر دوره
نیما، که شاخه اصلی نیما بود و شاخه فرعی و انحرافی آن شاعرانی چون تندر
کیا یا به نوعی هوشنگ ایرانی. به باور او حتی میتوان خانلری و گروهش را
نیز در این شاخه جای داد.
این شاعر توضیح داد: شاعران شاخههای
فرعی شعر در هر دهه بدون درک صحیح از مصادیق شعری و نداشتن شناخت کافی از
شعر کهن ایرانی به شعر روی آوردهاند. همچون گروهی با عنوان شاگردان
براهنی در دهه 70 که بی توجه به سابقه فرهنگی ایران و با اتکا به
آموزههای ناکافی در حوزه شعر به سرودن شعر پرداختند. من در آثار آنها
بیشتر تقلید، درک نادرست زمان و بیاعتنایی به شعر کهن را دیدم.
وی
در توضیح وضعیت نقد شعر در دهه 80 اظهار داشت: در این دهه نیز همچون دهه
70 یکسری ویژگیهای جدید در شعر دیده شد که معیارهای نقد پیش از آن برایش
کافی نبود، بر همین اساس شاعران خود به نقد شعر در راستای تعاریف و
ویژگیهای جدید شعریشان پرداختند. اما در این دهه مشکلی بر مشکلات دیگر
نقد دامن میزد و آن نبود مجلهها، روزنامهها و نشریههای تخصصی برای شعر
است.
این شاعر ادامه داد: اغلب صفحههای روزنامههای ما به فضایی
برای خبرهای سیاسی و اجتماعی تبدیل شدهاند و ادبیات دچار فقر مطبوعاتی
است. البته نباید اقدام وبلاگها و وبسایتهای ادبی را در این زمینه
نادیده گرفت؛ چراکه بیشترین حجم فعالیت را آنها بر عهده داشتند و چهرهای
خوبی از میان منتقدان وبلاگی رشد کردند و شناخته شدند.
پاشا
درباره چگونگی بحث تئوریکی شعر در دهه 80 تاکید کرد: شاخه اصلی شعر در هر
دهه بر اساس درک صحیحش از زمان و مکان شعر میسراید و شاخههای فرعی
براساس الگوهای غربی و گرتهبرداریهای نابهجا. این امر ارتباطی با
تئوریهای شعر ندارد. بلکه شاخه اصیل شعر باید همیشه با توجه کمتر به
الگوهای وارداتی به تکمیل ویژگیهای ارزنده دوران خودش بپردازد.
وی
تاکید کرد: پایان دهه 70 یا دهه 80 یا هر مرحله دیگرى از زمان را
نمىتوان پایان شعر آن دوران دانست؛ بلکه روند شعر، خوشبختانه همچنان
ادامه دارد.
این شاعر در پاسخ به این پرسش که آیا در دهه 80 شاعر
و یا شاعرانی ظهور کردهاند که بتوان به آینده شعری آنها امیدوار بود
اظهار داشت: شاعران این نسل، از پایان دهه 60، با تأثیر از پیشزمینههاى
فرهنگى و ادبى نسلهاى قبل، شعرى متفاوت سرودند. از میان این شاعران
مىتوان به رضا چایچى، و تا حدودى به نازنین نظام شهیدى استناد کرد. بقیه
شاعران این نسل هم، از آغاز دهه هفتاد، با شاعران قبلى این نسل همگام
شدند که از آن میان مىتوان به شیوا ارسطویى، ابوالفضل پاشا، ضیاءالدین
خالقى، بهزاد خواجات، بهزاد زرینپور، اعظم شاهبداغى، مهرداد فلاح،
مهرنوش قربانعلى، آزیتا قهرمان، جلیل قیصرى و حافظ موسوى اشاره کرد.
وی
ادامه داد: از نیمه دوم دهه 70 که تغییرات اجتماعى و فرهنگى ایران شتاب
بیشترى گرفت و چاپ کتابهاى شعر گسترش یافت، شاعران دیگرى به این جمع
اضافه شدند که از آن میان مىتوان سعید آرمات، محمد آزرم، محمد آشور، على
آموختهنژاد، پگاه احمدى، علىرضا بهنام، ناصر پیرزاد، صمد تیمورلو، رزا
جمالى، آفاق شوهانى، فریاد شیرى، محمدحسین عابدى، فرشید فرهمندنیا،
على قنبرى، میلاد محمدى، مهدى مرادى، محمدحسن نجفى و رسول یونان را
نام برد. اما نکته بسیار مهم در این است که از دهه 80، شعر معاصر ایران
به دو بخش تقسیم شد. البته این تقسیمبندى را برای هر دورهاى مىتوان در
نظر گرفت، اما در این دوره، مشخصتر از هر دورهاى قابل دیده شد.
پاشا
بخش نخست شعر این دهه را ادامه منطقى همان شعر موسوم به شعر 70 دانست و
از میان شاعران آن، کبوتر ارشدى، علی اسداللهی، مزدک پنجهاى، روجا
چمنکار، لیلا حکمتنیا، تیرداد راد، محمد صادق صالحی ، مصطفا
فخرایى، کورش کرمپور، فرهاد کریمی، مجید کوهکن، اسماعیل مهرانفر، یونس
معروفنژاد، حبیب موسوى بىبالانى و سعید نصار یوسفی اشاره کرد.
وی
درباره بخش دوم شاعران دهه 80 اظهار داشت: آنها شاعرانى بودند که
متأسفانه سادهانگارى را با سادگى اشتباه گرفتند و انشاهاى دم دستى خود را
به نام شعر ارایه کردند. خوشبختانه تعداد اینگونه شاعرنمایان اندک است و
البته در هر دورهاى مىتوان چنین شاعرنمایانى را دید. اما طبق تجربه
تمام دورههاى تاریخ، چنین افرادى خیلى زود به فراموشى سپرده خواهند شد.
منبع:خبرگزاری کتاب ایران
http://ibna.ir/vdcb8zbs.rhbg9piuur.html
از این عکس
استخوان های پوسیده ای مانده
اسمت را در ردیف اولی ها نوشتم
تا برسم به یکی از مستطیل ها
سنگی از دل کوه ها تراشیده ام
چند دستمال دیگر بیاورید کم آورده ام
همین یک کلام
دهان دیگری ندارم باز کنم
با شیارهای خط خطی روی خاک
انگشت های کشیده ام را
برای تصویر بعدی مشت می کنم
غباری از قضا با تغییر چشم هایم مواجه شده
نم اشکی شیشه های عینکم را ندیده و
سنگی را که قاب کرده ام
شستشو می دهد
از این عکس / عکسی مانده است .
خوانشی بر شعر « از این عکس »
ازنگاه آقای محمد محمدزاده
شعر« از این عکس» از جناب فخرایی مثل همه ی شعرهایش زیباست وحاصل لحظه های در حال و طغیان و شوریدگی روحی نا آرام است.بسیار خوشحالم که فرصتی دست داد که درنگی و نگاهی داشته باشم بر شعر«از این عکس» جناب فخرایی.
« از این عکس استخوان های پوسیده ای مانده است »
شاعر به تماشای زندگی نشسته است. در این میان چشمش به عکسی می افتد.خواه بر دیوار خواه درروزنامه ای،کتابی ،آلبومی فرقی نمی کند .آن چه اهمیت دارد ، این است که روزگاری از این مرگ و از این اتفاق گذشته است،که اینک در روان زلال شاعر،منظره ی پوسیدگی و فنای صاحب این عکس تجلی کرده است. نخستین جرقه های تاثر در وجود شاعر شکل می بندد. پنهانی خود را شماتت می کند که چرا تا اکنون از این فرو پاشی ،از این اتفاق ناهنجار،غافل مانده است. اکنون چشم بر چشم عکسی دوخته است که از جنس خود اوست.لابد دوست او بوده است و شاید هم بیگانه ای که در زندگی انسانی او نقشی داشته است.فرقی نمی کند.ضمن ارتباط عاطفی با عکسی که کم کم شعله به جانش می اندازد، به او خطاب می کند :
«اسمت را در ردیف اولی ها نوشته ام /تا برسم به یکی از مستطیل ها »
این کار می کند . اینک بربالین مستطیل هاست.چه به صورت روحی چه به صورت حضوری و فیزیکی،فرق چندانی ندارد.حضور شاعر آن جاست. به یاد می آورد که سنگ مزاردوست ، سنگی ست که خود او روزگاری به یادگار ساخته است،یا اکنون برای ادای دین این تصمیم را می گیرد.
« سنگی از دل کوه ها تراشیده ام »
هجوم خاطرات اکنون چون آتشی به جان شاعر افتاده است. دیگر گریه و گریه ها امانش نمی دهند.دستمال های متعدد می طلبد.اشکش پایان ناپذیر است:
«چند دستمال دیگر بیاورید ،کم آورده ام »
با هجوم خاطرات و تداعی روزهایی که اکنون نیستند، نای حرف زدن از شاعر گرفته می شود.خواسته اش به سختی بیان می کند:
« همین یک کلام »
گریه ها و بغض ها راه دهانش را مسدود کرده اند.مایوسانه با خودش می گوید:
« دهان دیگری ندارم »
آرزو دارد که ای کاش چندین دهان داشت تا می توانست فریادش ،دردش واحساسش را بیشتر و بیشتر بیان کند.اکنون دیگر قادر نیست تصویرها و خاطراتی که از دوستش دارد،بیان کند.از انگشتان کشیده اش مدد می گیرد و با ایجاد خطوطی بر روی خاک سعی می کند به صورت نهانی تصویرهایی از گذشته ی دوست در مشت ها و بر خاک ایجاد نماید:
« با شیارهایی خط خطی روی خاک /انگشت های کشیده ام را / برای تصویر بعدی مشت می کنم »
شاعر درمیان طبیعت است. نسیم می وزد . باد می آید.غباری از راه می رسد که مثل همیشه میان چشمان شاعر جا خوش کند.لحظه ای بیارامد.اما چشمان شاعر دیگر چشمان دیروز نیستند.چشمان مصیبت زده ، سرخ شده و ورم کرده ی شاعر زیر بار گریه ها چنان خسته شده اند که راه بر غبار می بندند:
« غباری از قضا با تغییر چشم هایم مواجه شده »
اکنون شاعر بالین قبر دوست نشسته،در برابر مزار یار دیرین زانو زده، اشک می ریزد. قطرات اشک ،بی توجه به شیشه های عینک،با نوسانی جاری می شوند.از شیشه ی عینک می گذرند و سنگ قبری که اکنون چون قابی در محاصره ی دل و وجود شاعر هست ، شستشو می دهد:
«نم اشکی شیشه های عینکم را ندیده و /سنگی را که قاب کرده ام / شستشو می دهد »
و در پایان این شعر زیبا ،شاعر با نگاهی بر عکسی که از دوست مانده،دوباره همه ی خاطرات را یک جا مرور می کند.با خودش زمزمه می کند:
« از این عکس / عکسی مانده است »
و اما شاعر در پایان شعر شاید متاثر از هجوم احساسات فرصت چندانی نداشته است که پایان دلپذیرتری به این شعر زیبا بدهد.ترکیب (نم اشکی) هر گز نمی تواند حاصل آن همه گریه و سوز و گداز باشد. چشمی که دیگر غبارها آن را نمی شناسند و گریه هایی که برای آرام کردنشان دستمال های زیاد کافی نیست و بغضی که راه گلو بر شاعر می بندد.چرا نم اشکی با عبور از شیشه ی عینک شاعر،سنگ قاب کرده را شستشو دهد؟چرا دریای اشکی نباشد؟چرا رود اشکی نباشد؟البته طبیعی ست که با مطرح کردن این ایراد کوچک ،که شاید حاصل دیدگاه تنگ نظرانه و رشد نیافته ی این قلم باشد ،هر گز لطمه ای به این شعر زیبا نخواهد زد و فخرایی با شعرهایش تا پایان دنیا با دلفین ها شنا خواهد کرد.
شاعرى معاصر چشم های تو !
نگاهى به مجموعه " داوود در حنجره داشت " مصطفا فخرایى
داوود در حنجره داشت مجموعه شعرى ست که تا کنون چندین و چند چهره
نام آشناى نقد بر آن صحه گذاشته اند ، و فکر مى کنم خوانش من باب تازه اى
را براى فخرایى باز نمى کند
فخرایى شاعرى آگاه است که با بیانى ساده حرف هایش را به مخاطبش مى زند
بیانى گاه معترض و انتقادى که حتا ذهنیت مخاطب را نیز به چالش مى کشد :
پشت پنجره ات اکنون/ گور پرندگان خیسى است که /
هیچ سهمى از آسمان نداشته اند . ص 18
پرنده ى گم شده در بادها ! / این بار / به جست و جوى نیافتنت آمده ام . ص 20
گاهى چنان فاضلانه حرف مى زند و مخاطب را نرم مى کند که نقد نهفته در صدایش
به سطح کشیده مى شود :
اگر امروز / دیوانه اى با دسته گلى پلاسیده / به خانه ما آمد نرانیدش / ...
امروزى تحملش کنید / آن گونه که مرا / آن گونه که او را و مرا تا حالا ص 23
و گاهى سکوتى زیبا فضاى مجموعه را در برمى گیرد :
مسافرى / در کوپه ى آخر به خواب رفته است / عطر گل یاس /
شاید فضاى خلوت او را / پر کرده ص24
آخر کار / پلک ها را می بندى / طاقت نمى آورى / پلک مى گشایى / و با چشمانى باز /
تا همیشه / به خواب مى روى ص 25
استفاده از اصطلاحات و کلام هاى محاور که فخرایى به خوبی از آن ها در زبان
خودکار بهره برده است :
تو نخ تو نیستم که / سخت مرا گرفته اى / ... دود و آتش به پا نکن ص 29
کوتاه بیا / جاده اى که فاصله شد / هق هق قطارها را به قطره اى هم نمى گیرد ص 40
زبان جاده ها / درازتر از سطرى ست / که تا هنوز ... همچنان ص 41
فخرایى شاعرى ست که تا حد زیادى زبان خود را به دست آورده ؛
زبانى ساده ، روان با ایجازى که مختص اوست مخاطب را شریک حرف هایش مى کند .
با زبانى استعارى و پیوستن به بعد چند معنایى کلام از قطعیتى کاذب فاصله مى گیرد
و خود را در دنیایى مى بیند که در آن هیچ چیز قطعى نیست و مخاطب را شریک تردید
خود مى کند .
دگرگونى لحن براى تغییر مکان و زمان و همچنین ارائه ى شعرى چند فرمى و
چند صدایى ، همه و همه نشان مى دهد فخرایى شاعرى آگاه به زمان خود است .
فخرایى بیشتر به فکر ارائه تفکرات شاعرانه خود به مخاطب مى باشد
تا درگیر بازى هاى فرمیک ؛ بازى هاى زبانى در شعرهایش هم تنها و تنها براى
باز کردن منظرى دیگر براى مخاطب عام خود است .
او به خوبى از پس لحظه هاى رمانتیک ، نوستالوژیک خود بر می آید .
شاعرى که حرف هایش را با همان اصول زیباشناختى تغییر ناپذیر ، در چارچوب ساختار
شعرش قرار می دهد . بى آنکه وقوف بیش از حدش به ایجاد همان حس نوستالوژیک
مخاطب را آزار دهد .
شاعرى که با همراهش که گاه خود رواى ست و گاه معشوقه اش مثل مسافرى از دریا
مى گذرد و حس خودش را از آن مى نویسد ، گاهى به گورستان مى رود ، گاهى به
کودکى اش سفر مى کند ، گاهى به آخر مى رسد ، گاهى بی چتر به زیر باران مى رود و
مسافر تمام کوپه هاى این دنیاست
فخرایى در این مجموعه از مقدمه علی باباچاهى نیز سود برده که گذشته از مقدمه
و حرف هایش متعاقبن ذهن مخاطب به سمت کارهاى على باباچاهى کشیده مى شود و
تاویلاتى که از ارتباط هاى این دو به وجود مى آید .
فخرایى با استفاده از کنایات ، استعارات و تعبیرات خاص خود به مخاطبى که خاص خودش
است مى رسد و ما را چشم انتظار مجموعه اى یک دست تر و منسجم تر مى گذارد .
آنها که کهن شدند و اینها که نوند
هرکس بمراد خویش یک یک بدوند
این کهنه جهان بکس نماند باقى
رفتند و رویم دیگر آیند و روند
خیام
معرفی کتاب : داوود در حنجره داشت
مولف : مصطفی فخرایی
چاپ : 1382
شمارگان : 1000 نسخه
بها : 900 تومان
ناشر : انتشارات داستان سرا
61 شعر سپید این مجموعه در 96 صفحه و با قطع رقعی به بازار ادبی ارائه شده است .بیان این مجموعه بیانی است که گویی به محاوره و هنجار زبانی بیشتر گرایش داشته بطوریکه خواننده را با همین شیوه و صمیمیت سیال در آن دعوت به همراهی می کند.اشعاراین مجموعه به عبارتی از موسیقی معنوی بیشتربرخوردارندتا موسیقی کلامی وعروضی.شکل طرح موضوعات هم به نوعی نیست که کلامی آهنگین را بطلبد.با مرورابتدائی این شبهه به نظر می رسد که با نثر سرو کار داریم اما بلافاصله با شگردهای مختلف بیانی و صور خیال ونگاه تازه وخلاقیت های این شاعر گرامی به سادگی ازمنطق نثرجدا شده و به گستره ی اشعاری می رسیم دوست داشتنی و صمیمی . بطوریکه حس می کنی انگار حرف های نگفته ات - که سالیان درازی جمع شده اند - اینک با طراوت و شیرینی خاصی عرض اندام می کنند :
این گریه ی مکتوب / که از سر انگشتانم / به دریا می ریزد / می بارد راز سالیانی را / که اکنون در قاب گرد گرفته ای مرده اند / ....
پارادوکس ، حس آمیزی ، آشنازدایی های خلاقانه ، تصویر وتلمیح و ... شاکله بیانی و شاعرانه ی این مجموعه را بیشتر به خود اختصاص داده اند .که بدون شک بارزترین نکته خلاقیت و روح شاعرانه ی این عزیز است که در بعضی از موارد بیانی سهل وممتنع را بوجود آورده است مثل :
*- نمی خواستم / عکسی باشی در قاب / من/ حرف بزنم و /گوشَت سفیدی پنبه ها را بشنود /....
* - یکی بیاید /جلوی این شتاب نقطه بگذارد / بگذارد / عقربه ها به آرامی /راهشان را بروند / این جاده / جمله ای نیست که حالا حالا ها به حرف آخرش برسیم / عقربه ها / چیزی از رسیدن نمی دانند / زبان جاده ها هم / درازتر از سطری ست / که تا هنوز ....همچنان
*- وقتش است که/ کلاغ بپوشم و / برای عقربه ها ی لرزان / قار قار کنم / ....
عناصر پیرامونی ، وقایعی معمولی ( مثل آب شدن برف ) ، خاطره ی کودکی ، عکس وبیمارستان و...به سادگی با حس وخیال شاعر درآمیخته و درفرم و فضایی قرار می گیرند که انگار شاعر با پیرامون و پیرامون با شاعر به اتحاد و یگانگی رسیده آنهم به نوعی که در عین زلالی و شفافیت از عمق و ژرفایی بهره مند می شود که نمی شود به سادگی از کنارش گذشت:
*- شوخی چشمت را / جدی نگرفتم / تا آب از چشمم در آوردی / حالا / تو را بر آب می بینم / تویی که / حلقه حلقه می شوی / در چشمم /تا / کسی دیگر را نبینم.
*- این دریا / گریه ی ماهیانی است که /در گریه هاشان شناورند / روزی اگر / گریه هاشان را فراموش کنند ..../ ماهیان در دل سنگ ها را دیده ای ؟!
واژگانی مثل دریا ، ساحل ، ماهی ، لنج ، شنا ، خشکی ،لنگر ، جاشو و....به خوبی در شعر های این عزیز حضوری شاعرانه دارند واین همان زیستن با این عناصر ویگانگی با آنهاست. قطار ،کوپه، چایی ، شیشه ،کاج ، عقاب ، دسته گل و... واژگانی هستند که حس زمینی و پیرامونی را بیشتر نمودار می کنند اما دل بستگی خاطر این عزیز با باران ،چتر ، پرنده ، درخت و آسمان حس تعالی و ماورایی شاعر را در شکلی ملموس و زمینی ارائه می دهد . از سویی گذرا بودن حیات تصویر های زیبا وهنرمندانه ی مرگی که بیشتر زندگی است ، ریشه ونقب به عقایدی از قدما می زند که با نگاه تازه ی شاعر استحاله پیدا کرده و - هین سخن تازه بگو – شده تا دوجهان تازه کند. عدول از هنجار زبانی به شیوه های اخیر در کمترین حد دیده می شود مثل :
کمی با قدمهایت که می زنی /از یاد خاک بیرونم کن/...
وهمین امر باعث شده که پذیرش ومقبولیت این اشعار روند جذاب تری داشته باشد .مهمترین نکته در این خصوص برخورداری هوشمندانه ی این مجموعه از اعتدال در ارائه حس وخیال و شگرد های بیانی است .که اگر این اعتدال نبود بی شک در صمیمت وزیبایی این اثر خلل ایجاد می شد. در هم تندیدگی این موارد با فرم های زیبا وهمسویی فرم و فضا وموتیف ها وزبان وعاطفه مجموعه ی مقبولی را بوجود آورده که بی شک بدون تلاش وبدون مطالعه بدست نیامده است . این کوشش ها در کنار شخصیت فرهیخته وخونگرم وصمیمی این شاعر نویدگر این است که شاهد مجموعه های بهتر و بیشتری از این عزیز خواهیم بود . قدرت وتسلط موجود در این اشعار به تنهایی برای ماندگاری این اثر کافی بود. هر چند مقدمه ی پیشکسوت وبزرگی چون جناب علی بابا چاهی بر این مجموعه عطر و بوی خاص دیگری هم بر آن اضافه کرده که این توجه پیشکسوتانه اگر برای سایر شعرای جوان هم بیشتر می شد ، بی شک در بالندگی شعر معاصر نقشی در خور توجه عهده دار می شد .ضمن آرزوی توفیق روز افزون برای این شاعر گرامی یکی دیگر از اشعار این مجموعه را مرور می کنیم :
صندلی آمده بود /کنار تو خالی بنشیند / اما تو :/" الان است که /سفر از راه برسد و /دهان هرچه حرف را ببندد " / می گویی و / تا از راه سفر برسد / حرف هایت را / با دهانت در میان می گذاری / انگشت هایت را / تمام می کنی و / ستاره ها را /صبح / کنار سایه های یخ زده/صندلی یی خالی نشسته بود و ....
معرفی و نقد"داوود در حنجره داشت" سروده ی مصطفا فخرایی- نشر داستان سرا-
1382- 61 شعر- 96 صفحه- 1000 نسخه
من این مجموعه را دو بخش کرده ام:
الف:بخش اول ، 13 شعر نخستین کتاب که تمام درخشش و ویژگی های مجموعه را در بر دارد که به آن خواهیم پرداخت.
ب:بخش دوم، از صفحه ی 33 تا پایان کتاب که در پی خواهد آمد.
بخش الف: آن چه شعر فخرایی را از دیگر شاعران جدا می کند ، زبان
شعر اوست که می تواند از لا به لای زبان خودکار ، با قاعده گاهی ها و
غریبگی هایی خود را بنمایاند.او ، سخت به زبان و در نتیجه به واژه ها و
جایگاه آن در متن توجه دراد ؛ آن قدر که مفهوم را سطر به سطر، به تاخیر می
اندازد و از بندی به بند دیگر می کشاند که گویی در انوه واژگان گم شده است
و باید در پاییزی برگ ریز ، شاخ و برگ های افتاده در پای درخت شعر را زیر
و رو کنی و بکاوی تا میوه ی معنی از آن بیابی!
فراتر از تاخیر و تردیدی که در یافتن معنی هست، او سعی می کند واژه
ها را در هاله ای از آرایه ها- استعاره و تشبیه و مرتعات نظیر و واج آرایی
بپیچد که مخاطب معمولی ، دیگر ، میوه را نمی یابد و در گوشه و کنار ، تنها
رایه ای جانش را نوازش می کند:
این گریه ی مکتوب
که از سر انگشتانم
به دریا می ریزد
می بارد راز سالیانی را
که اکنون در قاب گرد گرفته ای مرده اند(1)
گریه ی مکتوب= استعاره از شعر غمناک
سرانگشتان= مجاز از قلم
دریا= استعاره از کاغذ یا کتاب
می بارد= بارش باران را از ابر ی تجسم می کند و در نتیجه تشبیه پنهانی
بین نوشتن شعر بر کاغذ و بارش باران از ابر را به ذهن متبادر می کند.
قاب گرد گرفته= خاطره های دور، یادها
و آن وقت است که با این جا به جایی و پیچش ، تکرا واج های "گ" و "ر" و
"د" به موسیقی هم یاری می رساند . حالا اگر همه ی این عوامل را کنار
بزنیم، معنا گشوده می شود: شعر من ، حاطره های خاک گرفته است.
فخرایی، گاه از نماد هایی هم برای غیر مستقیم کردن زبان ، استفاده می
کند. اما گاه چنان ساده حرف می زند که مخاطب ، از نمادین بودن متن چشم
پوشی می کند:
پرنده ی خسته ای که
داوود در حنجره داشت
در سیاهی بادها گم شد
و بغض یک چتر شکسته
دوباره زمستانی زودرس را
بر رویاها نشاند(2)
پرنده ، نماد یک انسان
داشتن داوود در پنجره، خوش صوت
سیاهی بادها، حوادث ناگوار روزگار
بغض چتر شکسته، یک حامی ، نگهبان که قدرت خود را از کف داده است.
زمستان، روزگار سرد و سیاه(مرگ)
جز این ها ، کارهای او ، گاهی ما را به یاد عارفانی از غبار قرن های گذشته می اندازد ، بایزید و خرقانی:
اگر امروز
دیوانه ای با دسته گلی پلاسیده
به خانه ی ما آمد نرانیدش
با فنجانی چای و لبخند مثی همیشه
خستگی روزانه اش را
خسته کنید(3)
مقایسه کنید با:
هر کس به این درگاه آمد
نامش نپرسید و
نانش دهید(4)
فخرایی ، گویی این نظریه ی بارت را هم در شعرش دخیل کرده است(خوانده
یا ناخوانده)" زبان در عین حال که بیان است خود، کتمان نیز هست"(5)
گاهی متن های او ، ویژگی یک قضیه ی ریاضی به خود می گیرد؛ طرح معلوم
و خواستن یک یا چند مجهول! که اگر خواننده صبر و حوصله داشته باشد و چند
بار شعر را بخواند ، خواهد توانست به مجهول ها ، به اعتبار متن برسد ؛ اما
نه آن چنان که شاعر رسیده است و چشم دارد.
فرم ذهنی که یکی از ویژگی های شعر نو است و در ادبیات کلاسیک تنها در
عناصر افقی ارتباط ها بر قرار می شد (به استثنای یکی دو شاعر مثل مولانا و
حافظ) هم ارتباط افقی و هم عمودی عناصر حفظ می شود اما پیکرینه و خطی نیست
که با صغرا کبرا چیدن ها به نتیجه بینجامد. بلکه پیچ و تاب هایی و بازگشت
ها و دور زدن هایی دایره وار هم دارد که این از نوبدن فرم حکایت می کند.
او گاه تمام بنای ساخته شده ی متن را با برداشتن آجری ، بر هم می زند و
انتظار مخاطب پس از آن بازگشت ها ، بر آورده می شود:
مسافران یکی یکی
پیاده شده و رفته اند
ایستگاه خلوت و
کوپه ها خالی است
مسافری
در کوپه ی آخر به خواب رفته است
عطر گل یاس
شاید فضای خلوت او را
پر کرده است(6)
مخاطب قطار را در ذهن مجسم می کند؛ مسافران را؛ ایستگاه خلوت را؛ کوپه
ی آخر را و جا ماندن مسافر را و منتظر است ، بی خبری ، خستگی یا علت های
دیگر سبب این خواب ماندگی باشد که یک باره "عطر گل یاس" مثل خاطره ای او
را در کوپه میخکوب می کند و پایان شعر نیز به مخاطب واگذار می شود.
بالاخره بیدار می شود یانه ؛ به خواب ابدی فرو می رود؟
فخرایی ، گاهی با بازی های زبانی ، موضوعی قدیمی یا تکراری را وارد
فضای شعر خود می کندو با حسن تعلیل هایی ، آن را به چشم مخاطب می کشد. می
شود تصور کرد که ذهن بازیگوش او به هر جا و هر کس ، نو و کهنه ، سرک می
کشد و به شکار می پردازد و آن را با واژه ها ، در دید مخاطب قرار می دهد:
شوخی چشمت را
جدی نگرفتم
تا آب از چشمم در آوردی
حالا تو را بر آب می بینم
تویی که
حلقه حلقه می شوی
در چشمم
تا کسی دیگر را نبینم(7)
یا:
چشمانم کوتاه نمی آیند ببینند
چشمانم نمی آیند کوتاه ببینند
می بینی
تو را دیده اند
که کسی را نمی بینند(8)
ب: بخش دوم : بازی های زبانی به اوج می رسد . آن قدر که مخاطب را خسته
می کند . در واقع این بازی بر دیگر عناصر شعر سایه می اندازند :
بر خلاف نظر آقای باباچاهی ، گاه آن قدر معنی به تاخیر می افتدکه
عاقبت بی جان می شود و می میرد، گرچه از آن میانه ها ناله ای خرد به گوش
می رسد:
"این تلفن
بیمارستانی تمام عیار است
حالش خوش نیست
خش می اندازد
تا زبان باز کنی
بوق پشت بوق
جیغ ...تا بخواهی
و گریه هایی که
از حوصله ی سیم ها می گذرد
سرفه ها... می شنوی!
از جای خود تکان می خورند
قرص ایستاده ام
پرستاری نیست
شربتی از حرف هایش را برایم بفرستد
از روی خط پریده است لابد
بیمارستانی را که برداشته ام
زمین می گذارم."(9)
- پرنده را پر، نده ص 33
- کجایی؟/ که جایی برای یافتنت نیافتم. ص 39
- حالا که / فاصله مان بلند افتاده است/ کوتاه بیا ص 40
- یکی بیاید/ جلوی این شتاب نقطه بگذارد ص41
- و حرف هایم را پل می زنم تا به من برسی/ با حروف ربطی که/چندان بی ربط نیستند. ص 51
- جاده ها/ موج بر می دارند و/ راست راست چپ می کنند. ص 57
- دست که بزنی/ حرف هایم را زده ام ص 63
- قرص ایستاده ام/ پرستاری نیست / شربتی از حرف هایش را برایم بفرستد ص 65
- نبضش می زند/ و حرف نیز می زند به سرم که/ این سرم را بزنم به . ص 66
- نه دکتر جان !/ این پل های هوایی می کند آدم را. ص 65
- از این مسیر باریک/ بارها رها شده ام. ص 68
- عینکی را که بار آن کرده ای/ بردار/ بزن به جاده ایی که/ از جنوب بر می گردند. ص 68
- در بیت زیبایی که/ کنار چشمانت سروده ای/ می خواهم خانه کنم/ خانم ص 68
- درد / اول و آخرش یکی است. ص 69
- یک ستاره هم به نام من سو نمی زند/از هر سو . ص 70
- چشم هایم پر از راه بودند/ اما سر به راه نبودند . ص 70
- همیشه برو جای دیگر/ حرفشان بود/ اما دیگر جایم نبود ص 71
- چشمان سیاهت/ اتفاقی است که در روز من افتاد. ص 72
- چیزی نیست / جز شماره ای که/ در گلوی تلفن گیر کرده است/ ال...گرفته است/ کاغذی که / از سراغ جیب هایت بر می گردد. ص 74
- قویی که / از گدنت بیرون زده است/ به هوای دریاچه ای در من ص77
- مثل ترمینال ها/ پر از اندوه های جا مانده ام/ مانده ام به جای "نیست" ص 81
- این دریا تابوتی است که / بر دوش هایم موج می خورد ص 81
- پیراهنی که/ پیری ام را جوان کند/ از دهان تو پوشیده ام . ص 85
- سر را زیر می اندازم و/ از خود سرازیر می شوم. ص 85
- با پاهایی که/ دست از را ه برداشته اند. ص 86
- از پشت میله ها / میلش گرفته بود که / ماهی شنا کند. ص 87
- از توی همین حرف ها/ دارند حرف در می آورند. ص88
- دست خودم نیست/دارم از دست خودم/به چترهای بسته پناه می برم.ص 91
- تماشای مینیاتوری که / مینا! تورا می بینم ص 93
- تنها با خودم که می شوم/ جلودارم کسی نیست/ دارم جلو کسی با خودم می جنگم ص 94
- آب ها برایم کف می زنند ص95
- می خواهم/ دیروز هایمان را که نزدیم قدم بزنیم ص 96
با نقل این همه نمونه ی یکسان ، می خواهم بگویم ، بسیاری از غریبه
گردانی ها ی زبان که ابتدا قرار بود زبان شعر را از میان زبان خودکار
(معمولی) بیرون بکشد ، خود به تکرار افتاد و عادت شد و آن چه عادت شود ،
کهنه و در زمانی اندک می میرد. آن قدر این آشنایی زدایی آشنا شد که در
نگاه مخاطب ، علاوه بر تکرار مصنوعی شد. او دست شاعر را خوانده و در اندک
زمانی کتاب را بر زمین می گذارد. یعنی ، حتا اگر زمزمه ای و ناله ای هم در
متن باشد ، دیگر گوشی به آن توجه نمی کند و نمی شنود. و اصلا چرا به دنبال
واژه ها و جمله ها و متن های این چنینی باشد. پس عطایش را به لقایش می
بخشد.
فخرایی در همان شعرهای اول کتاب ، خوش درخشیده است . اگر او بتواند
، برای گریز از زبان خودکار ، بازی کند ، شرطش این است که از قاعده ی بازی
خارج نشود و یعنی در عین طبیعی بودن کلام ، واژه ها را آن چنان در ساختمان
متن بچیند، که رستاخیزی طبیعی رخ بدهد و واژه ، فکر مخاطب را پرواز دهد.
منشوری از رنگ ، همچون رنگین کمان ایجاد کند تا هم گوناگون باشد و هم
جذاب. بی گمان او می تواند شعر های بهتری بسراید و به فکر کاریکاتوری از
شعر نباشد . پاره هایی را کنار هم نگذارد که هر یک ساز جدا بزنند ، بی آن
که آهنگی ساخته شود. نت ها موسیقی می سازند ، اما در یک ارتباط ارگانیک ؛
نه مجرد و یکه! . همچنین ، واژه هه ، شعر می سازند اما در ارتباطی تنگاتنگ
!
امید که فخرایی هم شعری بسراید که موجب فخر و مباهات باشد . ما
هنوز دست هایمان را به سوی او دراز کرده ایم ، به امید پر پر و چشم انتظار!
1- داوود در حنجره داشت- مصطفا فخرایی- نشر داستان سرا – 1382- ص 17
2- همان- ص 19
3- همان- ص23
4- نقل از حافظه از همان عارفان
5- درباره ی نقد ادبی- عبدالحسین فرزاد- نشر قطره- چاپ چهارم- 81- ص38
6-داوود در حنجره داشت- مصطفا فخرایی- نشر داستان سرا – 1382-ص 24
7- همان – ص 26
8- همان – ص 42
9- همان – ص 65
گریههای صندلی
سیری در مجموعهی «داوود در حنجره داشت» اثر مصطفا فخرایی
مجتبی یاوری
چندی پیش کتاب «داوود در حنجره داشت» اثر دوست عزیز جنوبیام جناب آقای مصطفا فخرایی به دستم رسید تصمیمم براین شد که چند سطری ازکتاب را به شیوهی خودم دوباره نویسی کرده یا به نوعی از روزنهی خودم بامجموعه ارتباط پیدا کنم. این وضعیت من است که میتوانم درموردش بنویسم یا باب گفتگو را با دنیای درونی شعر داشته باشم و این حق من است که با جهانِ شعر، پلی با درون خودم بسازم.
دریافت همهی ما از خدا یکسان نیست. ما مساوی نیستیم. هرکس بهطریقی نگاه میکند، حرف میزند و مینویسد. نگاه من، مختص من است و وضعیت درونی مرا شامل میشود که فخرایی هم از این قاعده مستثنی نیست و این نگاه دارای منظر شخصی خویش میباشد. نگاه تیزبینانه و عمیقی که مختصِ اوست نگاهی اندیشهورز که میتواند برای ادبیات امروز موجد تفکری ناب باشد تا تاثیر بیشتری بر مخاطب بگذارد و بهقولی اثربخشی داشته باشد و شاعر در باب اینگونه اندیشهوارگی تلاش میکند و باید بدانیم هنری که پشت آن تفکر نباشد بزودی خواهد مُرد.
زبان فخرایی تکامل یافته، معنادار و شکلپذیر است و این به او کمک کرده تا راه و موقعیت خودش را بیابد:
پرندهی خستهای که / داوود در حنجره داشت / در سیاهی بادها گم شد / و بغض یک چتر شکسته / دوباره زمستانی زودرس را بر رویاها نشاند. /
پرندهای که به شعر فخرایی قوت میدهد واثربخش است و این پرنده مثل نقطه سیاه در آسمان، میان بادها سرگردان و به جای ابر بغض یک چتر شکسته را در زمین بهرویا میکشاند و یا پرنده، رویای مخاطب را درآرزوی پرواز به آسمان خیس و خسته میبرد. فخرایی در شعر با نوعی کشف خیالگونه و شهودِ رویایی روبرو میشود و این کشف خویش ازخلقت را به شعر میکشاند که این آفرینش از آنِ خودش است و میتواند کائنات را آنطور که هست، نبیند؛ او دنیا را آنطور که میخواهد مشاهده میکند. و این نگاه پیامبرگونهیِ شاعر است.
دریافتِ کنونی و حالِ حاضر شعر در فخرایی بر مبنای دیدگاهِ او از مسائل گذشته است، گذشتهی شاعرانهای که از کودکی تا به امروز به دنبال شاعر است و برایش مهم است خاطراتی که اگر دیروز زندگی روزمره شاعر بودند امروز زندگی شاعرانهی اوست که در این خاطرات جریان دارد:
کودک میشوم / زبان دبستانیام را باز میکنم / میخندی ...... میخندم / مدرسه / درش بسته میشود./
فخرایی با در بسته برخورد نمیکند، او با دیدِ شاعرانهتر و وسیعتر از کوچه ،خیابان و مسیر پررفت و آمد گذر میکند، عبور میکند ولی رد نمیشود او با همهی عبورهایش، مسیرِ جهان را تغییر داده و مخاطب را به راهی میکشاند که خودش میپسندد.
ای کاش برادرش بودم / دست برادرکوچکه ات را / گرفته ای و / از کوچه میگذری/.
فخرایی میخواهد با چراغهای رابطه، به کیلومترها راه رسیده، و دردهای سیاه و سفیدش را با بیقراری شعر در وضعیت شعر امروز بسراید و مخاطب را ازکشاکش جهان پوچ به تلاشی برساند که پیِ راه جدید و بیخطری میگردد تا میان این همه کلمه گم نشود. استفاده از شگردهای کلامی و انتزاعی فکرشدهی شاعر، که به آن پرداختی درست و منطقی داده است که موید همین کوشش است:
یکی بیاید / جلوی این شتاب نقطه بگذارد / بگذارد / عقربهها به آرامی / راهشان را بروند./
استفاده خوب از صناعات ادبی در شعر سپید از نقاط قوت شعرفخرایی است که وی توانسته است حیطه وحدود آن را لحاظ کرده و با بیتوجهی به افراط و تفریط نپردازد و این به عقیده من جز با مطالعه، تحقیق و بررسی شعر معاصر واقع نمیگردد. او توانسته در راهِ دشوارِ شعرِ سپیدِ امروز، راه خود را بیابد. او ساده، موجز و با شخصیتی پخته، جایگاه مناسب خود را در ادبیات پیدا کرد که امیدوارم با تلاش بیشتر به چهرهای درخشان تبدیل شود.
شعر فخرایی شعری آرمانگراست و پیوندی با جامعهی خویش دارد. پیوندی که در خیلی از شعرهای حاضر در شعرِ امروز دردهای مشترک انسانها نیست و در بسیاری موارد میتوان دید که شاعران خردهرنجهای کوچکشان را به شیپور میکشند البته فخرایی نخواسته صرفاً درد انسان باشد. او با زبانی رسا و نقشِ ارجاعیاش کوشید که مخاطب را از حالوهوای خودش آگاه سازد و سخن پنهانی را بهکار نبندد و آشکارا بنویسد، عریان حرف بزد و بیپرده بگوید ودر این راه افسونِ خاصاش را در بیان معنا، واژهها وتعابیر، بر بافت و ساخت شاعرانهی اثرش، ارزشی دوچندان دهد.
استفاده از ابزاری مانند: موسیقی، آرایههای لفظی و معنوی ، کارکردهای نحوی، ترکیببندیهای موقر و شکلگیری کلمهها در بیان مقصود فخرایی و مانند اینها در زبان او مشهود است؛ و هرکدام بهنوبهی خود کارکردهای متفاوتی دارند. این ابزار توان شاعر را بالا برده و شناختی به او میدهد که میتواند راهِ درستی بیابد که امیدوارم این راه ادامه داشته باشد و گامهای بعدی را محکمتر بردارد.
فخرایی در این کتاب به خودش خوب نگاه کرد. جهان خیروشر را شکست و فلسفهی خودش را داشت. او اجتماعی است و جامعه را مدنظر دارد نُرمِ تصاویر و ایماژهای شعر در روایت، اجتماع او را در کسوت یک روشنفکر دردمند مینمایاند و اساساً بنیاد ساختاریاش اینگونه است که هنر را همراهِ ذات شاعر میداند ذاتی که از دردهای جامعه غافل نیست همانگونه که از دردهای خویش؛ زیرا خویشتنِ خویش را در عُلقهای که با جامعه دارد تعریف نمودهاست. او شعر را اثر محدودی دانسته که میتواند در جامعه، تاثیرِ بینهایتی بوجود بیاورد.
درد / اول و آخرش یکی است / و دودی که گلوی ابرها را نیش میزند / هر روز / دلی که تنها میتپد / از عمر جهان چیزی کم میشود. /
فخرایی در کتابش با گرهای عاشقانه کار را دنبال میکند. گره بوسهای که روسری را به سمت جهان باز میکند و جای غریبی برای خودش ایجاد میکند. هیجانی بیپروا و عریانی از عشق مینویسدکه در نقطهای، بیرون عکس، برعکس و وارونه ایستاده و بینصیب. که شاعر همیشه بینصیب است و بهقول سهرابسپهری( عشق، صدای فاصلههاست، فاصلههایی که غرق ابهاماند )
گره بوسهی روسری / اگر از گلویت باز کنی / یعنی غریبه نیستم / غریبم / در شهری که یک شهروند بیشتر ندارد . /
در پایان برای این دوست عزیزم آرزوی موفقیت بیشتر در هنرمندیاش دارم. آذر ۸۷
به نقل از سایت پیاده رو
«جانب اگر نه عشق» اولین مجموعه شعر سعید مهیمنی، شاعر، نویسنده و
منتقد معاصر، و حاصل دو دهه فعالیت شعری او (60-80) است. نام کتاب یادآور
این بیت حافظ است:
«صحبت عافیت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش»
این مجموعه 42 شعر را در بر می گیرد. بنابراین پیداست که شاعر حاصل دو
دهه فعالیت شعری خود را با وسواس بسیار برگزیده است. شعرهایی که در کل با
یکدیگر تفاوت چشمگیری ندارند و اغلب در یک فضا و در یک ساختار مشابه سروده
شده اند.
شعر مهیمنی اصولاً مبتنی بر زبانی آرکائیک و مطنطن است. چنین رویکردی
به زبان آرکائیک در واقع در تقابل با ظرفیت های زبان روزمره قرار می گیرد
و همین فخامت زبانی کم تر به او اجازه ی رویکرد به زبان گفتار و محاوره ای
را می دهد. معیارهای زیبا شناختی، معمولاً همان معیارهای دهه های چهل و
پنجاه است. مهیمنی با بی اعتنایی به شعر امروز و ظرفیت های زبان امروزی
خود را از امکانات ویژه ی شعر امروز محروم می سازد. در واقع شعرِ مهیمنیِ
دهه ی شصت با مهیمنی دهه ی هفتاد تفاوت محسوسی نکرده بلکه با همان زبان و
ساختار و با همان ذهنیت اجتماعی، تغزلی، فلسفی و... با بیانی تصویری سروده
شده است. شعر او، شعر معنا محور و مفهوم گرا است.
مهیمنی به گواه مجموعه نقد «واکاوی لحظه ها» و مقالات پراکنده منتشر
شده در نشریات، منتقدی توانا در عرصه ی شعر معاصر است. حتا به نقد و
بازخوانی شعر شاعران دهه ی شصت و هفتاد (فرشته ساری، شمس لنگرودی، چایچی،
عبدالرضایی و...) پرداخته و از همه ی جریان ها و تحولات گسترده در شعر
امروز آگاه است. اما این که چرا به این جریان ها و تحولات کم تر روی خوش
نشان می دهد و کم تر حاضر است به افق های امروزی تر گام بگذارد، به گمانم
ناشی از ناتوانی او نیست، بلکه ناشی از عدم اعتقاد و باور نداشتن این نوع
تحولات و واکنشی انتقادی به این نوع جریان ها است. جریان هایی که گاه به
افراط گراییده و به زبان بازی ها و فرم گرایی ها و سطحی نگری روی آورده
اند. دلیل دیگرانس گرفتن به ایستگاهی است که شاعر سال ها در آن ایستاده و
افق را نگریسته است، افق هایی که زمانی جذابیت و تازگی داشته اند، و طبیعی
است که دل کندن از آن آسان نباشد.
حرکت در شعر مهیمنی به کندی صورت می گیرد. چون قصد رفتن ندارد. شاعر
به مناظر تازه کم تر گام می گذارد و همین سبب یکسانی فضا و زبان و شباهت
ساختاری در شعرش شده است.
تأثیر زبان و لحن شعر شاملو در این مجموعه مشهود است. شاعر در اغلب
شعرها مجذوب جذبه های زبانی، لحن خطابی و آرکائیک، فخامت زبان شاملو است:
- سر می کشم ماه را/ یله بر آب و آبنوس و/ یکّه بر جلوه ی نور/ می لغزم (ص13)
- ای بازیافته در من حلول کن/ و رقص ویران نسیم را با من به عرشه بیا (ص16)
- حاشا اگر دریا به سجده نیاید/ سراسر کویر را می رویانم/ با صخره و ماسه و صدف (ص26)
- نه باد بودم و/ نه سنگ/ حرفی بودم/ رهگذر/ و شب/ آن قدر شب بود/ که تلاش را محک تجربه/ نا ممکن (ص47)
- اگر زمزمه ای به آسیمگی گذشت/ از نگاه هراسیده ی یارانم بود/ آیینه
ی زخم های تازه ام/ وگرنه اَندروای قصه شعبده وایقان نا نبشته را/ به
معجزه چوبی خشک/ فراهم آوردی (ص66)
- زلالی ات را/ می هراسم/ -دستانت/ که مهتاب را/ تاب نمی آرند و/ رنج مضاعف را/ دنبال می کشند (ص 71)
اما هرگاه زبان فاخر و آرکائیک را وا می گذارد و از فخامت زبانی و
زبان مسلط و فاخر شاملویی فاصله می گیرد و به لحن و صورت محاوره و ساختار
گفتار و ظرفیت های آن روی می آورد، به شعری شفاف تر و روان تر و با زبانی
تر وتازه تر می رسد. این لحن محاوره سبب خلق فضایی گفتاری و تازه ای در
شعر می شود و کیفیت حسی و عاطفی را سبب می شود:
- تو بودی و من بودم/ در را که گشودم/ تو آمدی آبی جوان/ مثل همان
گلدان یاسی که دیگر نمی دیدم/ خندان پر نشاط/ مثل همیشه، همیشه ها/ شاداب
تر، جوان تر از هنگامه ی بهار/ با گیسوان سیاه/ عین آنچه دلم می خواست. (ص
28)
- بی سبب نیست که ابرها شاعرند/ و من/ بی سبب نیست که راه افتادم/.../ بی سبب نیست که می توان در روز ستاره دید. (ص76)
- و قول می دهم/ از هوش خاطره پاک شود/ اگر حرفی نباشد انسان/ در ازدحام واژه/ و عشق را کسی/ نشمارد. (ص 83)
- هنوز پدر/ از گرانی می گوید/ مثل هنگامی که به مدرسه می رفتیم/ و در
هر سطر فیلمی می دیدیم/ مثل فیلمی/ که کودکی ما/ جوانی ما بود. (ص83)
- معدل کم تر از نوزده را/ هرگز باور ندارد/ اما هیچ گاه خواب کبوتر
را ندیده/ ولی سال و ماه و تولدش را می داند/ هنگام زمستان یک هزار و سیصد
و شصت. (ص 84)
و یا با استفاده از لحن گفتاری عبارت «صدایش را در نیاور!» در میان
شعر، فضای تازه ای را بوجود می آورد. نوعی کیفیت حسی عاطفی که سبب گسست در
روایت شده:
- بیرون که بیایم/ کافی ست چنگ افکنم هوا را/ غرق شبنم و نگاه/ می
شکوفم/ -صدایش را در نیاور!/ مجنون لیلا را گذاشت/ من اما/ مجنون را می
گذارم. (ص 13)
مهیمنی در کتاب «واکاوی لحظه ها» راز ماندگاری شعر را «بافت زبانی
استوار، همراه با تصاویر سامان یافته و به شکل رسیده و عاطفه اندیشه ای
قوی» می داند. (ص 45)
این مجموعه نیز در واقع بر همین اساس سروده شده است. شعر مهیمنی شعر
ساختار مند است. یعنی بین همه عناصر شعری (زبان، تصویر، عاطفه، اندیشه،
تخیل، موسیقی و...) هماهنگی و تعادل برقرار است. شعرهای این مجموعه تلاشی
است در راستای همین هماهنگی و تعادل میان عناصر شعری. یکپارچگی متن،
ساختارمندی، پیوند ارگانیک میان عناصر شعر، توجه به پرداخت شعر، از ویژگی
های شعر مهیمنی است. در شعر او یک نقطه مرکزی و محوری است که دیگر روایت
ها در واقع حول همین محور می چرخند. شعر مهیمنی اغلب شعری تراش خورده و
مواظبت شده است. عدم گسست در متن روایت، توجه به پردازش شعر و ایجاز،
ساختار شعر را یکدست کرده به گونه ای که به نوعی وحدت انداموار می رسد.
روایت ها اغلب خطی اند و واژه ها در جای خود نشسته اند.
مهیمنی به ارزش تصویر در شعر واقف است. تصویر در کنار دیگر عناصر
اصلی شعر، نقش پایه ای دارد. بنابراین در این مجموعه، تصویر های دلپذیری
دیده می شود:
- باید رهاتر از نسیم ویران شوی و بگذری/ رهاتر از کلام یاد و سخن پُر سوز آفتاب/ شاید هم دوش ترانه ی صبح (ص 14)
- از دریچه ی تابستان دیدم/ آفتاب و/ ماه و/ ابر/ از دریچه ی تابستان/
خاک را که می پژمرد/ و آب که آب می شد/ از دریچه/ تابستان را/ که سر می
رفت. (ص33)
- "برکه ای/ آرام می خشکد/ هموار می لغزد مسیرِ رود/ و می موید/ سنگینی سنجاقکی را/ ساقه ای لرزان..." (ص36)
- برگی اگر دریچه ی خود را بست/ پاییز نیست/ این شیون قهوه ای و زرد/ از غوغای قارقار کلاغان است. (ص51)
- جانب اگر نه عشق/ این باد از کجاست. (ص52)
- در مجال گذر/ نشان تو می جویم/ که در هلهله ی باد/ تنها/ سمت تو آرام است. (ص 54)
- گاهی سایه آنقدر گسترده می شود/ که سایه را می پوشاند/ و زرد می شود و سایه می ریزد (ص75-76)
زیبایی شعر مهیمنی در واقع ناشی از همین تصاویر بکر و کشف و شهودها، ذهن پویا و توجه به مفاهیم عمیق انسانی است.
مهیمنی قدرت تخیل قوی و تپنده ای دارد. تخیلی سرشار که شاعر قدر آن را می داند.
- حس گذشتن از دریچه/ ناقوس اشیا و قفل ها را/ می نوازد/ آن سوی
کرانه/ در جامه ی رنگی، خروسی/ بال می تکاند/ سگی از ژرفای حافظه/ بیدار
می شود/ حسی یاد نوازش شبنم می افتد/ عطش از فراموشی خواب سر می کشد (ص8)
- بازوان علف/ و ساقه های ستبر لجاجت را/ رقصان طواف کردیم/ در غروب سرد دریا (ص 38)
شعر مهیمنی شعری تئوری زده نیست. بلکه همواره با نوعی اعتدال و فارغ
از تندروی های معمول دهه ی هفتاد سروده شده است. در واقع دغدغه ی اصلی او
متفاوت نویسی و نو آوری صرف نیست. بلکه بیشتر پای بند اندیشه و دید هستی
نگر خود است همراه با تخیلی سرشار و زبانی که باز عاطفه و اندیشه و درون
شاعر است. شعری که حاصل تجربه های زیستی و حسی اوست. عشق، سرخوردگی،
عصیان، انسان و نگرش تلخ آمیز از جمله مفاهیمی است که شاعر به زیبایی آن
ها را باز می تاباند. این مجموعه در واقع دریچه ای است به دنیای ذهنی
شاعر. شاعری که دغدغه های اجتماعی، عاشقانه و انسانی خود را با تخیل
شاعرانه و تصاویر بدیع می سراید. شاعر با زبانی استعاری و متناسب با فضای
ذهنی و فکری خود به تلفیق و گزینش واژه ها می پردازد. جلوه های زندگی شهری
در شعر مهیمنی راه ندارد. شاعر دلبسته ی طبیعت پیرامون خود است. و از
عناصر محیطی و طبیعت زندگی خود، در جهت خلق فضاهای شاعرانه بهره می گیرد.
عناصری چون کوه، دریا، قایق، تلماسه، صخره، ماسه، صدف، موج، بندر، شروه
و... .
- بی شروه و نای نی/ هجای دریغ را در تحریر آوا/ سرشار سازند (ص54)
مهیمنی با کمک این عناصر بومی و محلی تصاویر دلپذیری را خلق می کند:
- با دریا رازی بود/ موج ها/ هول و ولایِ کشتی به گِل نشسته را/ ترسیم
می کردند/ و ماسه های کویر/ خاطرات گذشته را تکرار/ وقتی بندر پس کوهه ها
خیز بر می داشت/ در برهوت نمک و کوسه/ چه می دیدی؟ (ص86)
از واژه های بومی و محلی نیز گاه در شعر استفاده می کند:
- در اتراق گاه خورشید/ هم گردانان کُچّه نشینند/ شب را/ و/ روز را (ص56)
شاعر کم تر دست به جسارت هنری و خطر کردن و شکستن هنجارهای تثبیت شده
می زند و در واقع ادامه دهنده ی همان خط سیر گذشته است. به کارگیری ساخت
های مشخص و معمول، شگردهای رو شده، تکرار ها و تأکید های غیر ضروری، توجه
نکردن به فضاهای خلاق و کارکردهای زبانی شعر دهه ی شصت و هفتاد، گاه سبب
راه یافتن ترکیب های کلیشه ای و توصیف های غیر ضروری در شعر شده است و
همین از قدرت تأویل پذیری شعر می کاهد.
- آن گاه که گیسوان زمان پریشید/ دریای سبز دیدگان تو را دیدم/ دشت
را سراسر تو بودی/ بر بال های نسیم/ رشته های پریشان ابریشمین دختران بود/
آن گاه که گیسوان زمان شکوفا شد/ دشت را سراسر تو بودی. (ص5)
- تا کی/ آری تا کی باید گرفته سر/ به دستِ گرگسار باد/ .../ هی اسب
خسته/ تازانند/ تا کی/ آری تا کی/ .../ آری تا کی/ تا کی باید دست بر دست/
بسایم و/ آسمان بی نوا را نفرین کنم/ .../ تا کی/ خدایا چه قدر/ آری چه
قدر باید تا کی بپویم و/ چه قدر باید تا شب بمویم/ .../ پیش می برد/ تا
کی/ آری/ تا کی... (ص 12-10)
- نسخه ی تمنا را/ چه کسی می پیچد (ص15)
- مروارید عرق پیشانی شب را/ پر ستاره کرد (ص79)
گاه تکرار مصوت بلند «آ» منجر به دشواری در خواندن شعر می شود؛ - آوار آوای عاشق مانده ای است. (ص24)
شاعر گاه دست به ترکیب می زند:
دست گرگسار باد، درد نعره های یاد، تیغ- آتش، دستادست، مالامالِ پُر پاسوز یادکاوی، پاس سگ خیز و...
گاه واژه هایی از حوزه ی علوم دیگر اجازه ی ورود می یابند:
- از غنچه ها سخنی اگر/ رنج خارج شدن برگ است و/ درد نهنج و زایش گلبرگ (ص19)
استفاده از اصوات برای رسیدن به طبیعت کلام:
- چیروپ چیروپ گنجشکان (ص79)
شاعر گاه به صورت محدود با بازی با ابعاد واژه دست به نو آوری می زند و ظرفیت های زبان را گسترش می دهد:
- مانده ی خفتن بی خواب (ص9)
- نیستم/ گاهی که در هوای تو/ نیستم (ص 32)
- شب در سه کنج خانه، خانه کرده است (ص50)
و یا در شعر زیر بازی زیبایی با دریچه و تابستان کرده است:
- از دریچه ی تابستان دیدم/ آفتاب و/ ماه و/ ابر/ .../ از دریچه/ تابستان را/ که سر می رفت. (ص33)
- نه هرگز نمی توانم!/ .../ نام تو را/ در گذر گذرا/ ... (ص7)
گاه دست به نو آوری و هنجار شکنی هایی می زند:
استفاده از نقل به جای اسم:
- کلید گفتم و گفت می جست (ص62)
به هم زدن ترتیب یک ترکیب، سبب آشنایی زدایی و حرکت در شعر شده است:
- در جوش و جنب گنجشکان (ص80)
از قید صفت تفضیلی ساختن بر خلاف قیاس:
- دیروزتر سروده بودم (ص81)
حس آمیزی زیبای «شیون قهوه ای و زرد» (ص51) که تداعی کننده ی جیغ بنفش می باشد. بعضی از شعرها پایان ناتمامی دارند:
شعرهای (3)- (7)- (11)- (19)- (27)
در این مجموعه رگه هایی از تأثیر بعضی شاعران معاصر و کلاسیک دیده می شود:
مهیمنی: جانب اگر که نه عشق است/ این باد از کجاست؟ (ص52)
حافظ: صحبت عافیت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
مهیمنی: که کسی را/ هرگز تاب مستوری و گذر بی هوا/ نیست (ص80)
جامی: پری رو تاب مستوری ندارد/ چو در بندی سر از روزن بر آرد
مهیمنی: در جست و جوی نام تو برخیزم (ص73)
سعدی: به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بر آرم/ به گفت
و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
در شعرهای زیر نیز رگه هایی از تأثیر شعر منوچهر آتشی می بینیم:
- سگی از ژرفای حافظه/ بیدار می شود/ حسی یاد نوازش شبنم می افتد. (ص7)
- راز هبوط و سرّ عشق را/ ژرفای سر درد و سرگیجه ی مدام را... (ص14)
- گریزی نیست/ باید ندا در اندیشه افکنم. (ص46)
- نگاه نخستینم آنگاه/ کف دستان را می کاود/ تا حروف نامت باز/ شکل بگیرد. (ص66)
- حالا در کوچه های پرسه/ به مرمت حیرت خود آمده ام (ص46)
در این شعر ها هم تأثیر زنده یاد محمد بیابانی را می توان دید:
- با شور باستانی خاک/ چه حدیثی است نهال را/ باران نمک سود و/ نهال بلورین/ سراسر دشت (88)
- این باد از کجاست/ که تا قامت شگرف اقاقی/ با بوی بابونه و سوسن.../ (ص50)
- کاش مزرع انتساب تو بودم/ در امتداد زبانه ی باور/ تا انقراض پر مهابت جست و جو (ص18)
گاه شاعر عیناً ترکیبی از شعر یک شاعر را می آورد و خود به آن اشاره دارد و گاه اشاره ای نمی کند:
- در گرگ و میش بود و نبود/ «سالخورد جاودان» را/ هی اسب خسته/ تازانند. (ص10)
ترکیب «سالخورد جاودان» از شعر میراث اخوان ثالث گرفته شده است.
- هر چند تا «هراس گمراهی» نماند/ سلوک بامدادی ات/ دالان های تو در تو را/ سپیده می گشاید. (ص33)
شاعر در پانوشت همین صفحه به این شعر حافظ اشاره کرده است:
«طی این مرحله بی همرهی خضر مکن/ ظلمات است بترس از خطر گمراهی»
- تا نیمه های تازه به راه رسیده ی/ «خمیازه ی کوهی»/ تن را به تازیانه ی خود یابی (ص59)
شاعر در پانوشت همین صفحه به شعر اخوان اشاره کرده است.
مهیمنی چون داستان نویس هم هست به روایت بسیار اهمیت می دهد. گاه شعر،
در واقع داستانی است با همه ی عناصر داستانی: روایت مداری، استفاده از
امکانات داستانی- فضا سازی ها، حوادث، بیان روایت ها، توصیفات، شروع و
پایان داستانی و... انگار شاعر برای مخاطب که روبرویش نشسته است متن را
روایت می کند. (شعراا)
- آری نشسته بودم/ و دیوار رو به رو/ کریه ترین دیوار جهان بود/ و طرح پر خوره ی ترک هایش/ دل را تا حاشیه ی سقف می چزاند/ ...
اگر چه شعرها تاریخ سرایش ندارند و مخاطب نمی تواند در جریان سیر و
حرکت شعری او قرار گیرد اما به گمانم تغییر و تحولات هر چند اندک که در
شعر او دیده می شود و آن جا که زبان شعرش متمایل به زبان گفتاری روزمره می
شود و شاعر از ظرفیت های زبان محاوره و گفتار در شعر بهره می گیرد مربوط
به سالیان اخیر و تحت تأثیر شعر امروز می باشد و این اتفاق فرخنده ای است.
مهیمنی با این مجموعه نشان داد که شاعری هوشمند و توانا و خلاق است به
ویژه در تصویر پردازی و تخیل شگرف. بنابراین اگر همین روند نا محسوس تحول
شعری خود را شتاب بخشد و به زبان روان تر و شفاف تر اقبال بیشتری نشان
دهد، بی گمان چهره ی درخشان تری را از او در آینده خواهیم دید. شاعری که
تجربه های گرانسنگی را تا کنون آزموده و از دانش و توانایی بالایی در نقد
برخوردار است.
به نقل از آتی بان